خودم1

ادامه مطلب

دوستی داشتم بنام موسی خدایاری که ظاهرا اهل قم نبود .او فردی بسیار آرام و مهربان و کم حاشیه بود و اگر این اتفاق که می گویم نبود شاید هرگز بیادش نمی افتادم---موسی یک موتور هندا داشت که با آن به دبیرستان می امد زیرا خانه اشان نسبت به دبیرستان دور بود.یک روز بعد از تعطیلی دبیرستان از او خواستم موتورش را به من بدهد تا سوار شوم و او با مهربانی قبول کرد.من دوچرخه سوار خوبی بودم و حدود پنج دقیقه هم موتور گازی رانده بودم--با راهنمائی موسی کلاچ را گرفتم و زدم دنده و حرکت کردم بعد از یکی دو ثانیه متوجه شدم که موسی در پشت سر من سوار نیست.ترمز کردم و به عقب نگاه کردم و دیدم موسی در حال بلند شدن از زمین و تکاندن لباسش هست.من از شوق سواری موتور ،عجله کرده بودم. و قبل از این که او پشت سر من مستقر شود حرکت کرده بودم و او به سختی از پشت به زمین خورده بود--با این که همه تقصیر از من بود و لی حتی یک کلمه هم اعتراض نکرد و این بار اجازه دادم تا او کاملا پشت من سوار شود و بعد حرکت کردم ...با توجه به این که راهنما برای مطالعه نداشتم معمولا کتابهای خوانده شده ام در آن دوران، بیشتر از سن و سالم بود .که البته از این بابت در حال حاضر خوشحالم.یک مغازه بود که پیر مردی کتابهای مختلف و بیشتر کتابهای جیبی را شبی یک قران کرایه می داد و من بخاطر هزینه کمتر سعی می کردم یک کتاب را یک شبه تمام کنم و معمولا هم موفق می شدم فرضا یک کتاب پلیسی هشتاد صفحه ایی را یک شبه تمام می کردم.در کلاس یازده و تقریبا سن نوزده سالگی موفق شدم عکاسی را فرا بگیرم و بابت دستمزد این فراگیری برای عکاسخانه بصورت عکاس دوره گرد کار می کردم و با یک دوربین لوبیتل2 در مقابل صحن حضرت معصومه از افراد و مسافران عکس می گرفتم.در سال دوازدهم تحصیلی سعادت یاری کرد و من بطور موقت معلم شدم و در یک مدرسه ابتدائی معلم کلاس پنجم شدم و به موازات تحصیل خودم معلمی هم کرده ام.تجربه ایی ارزشمند و بسیار جالبی برای من بود.اولین مرتبه که وارد کلاس شدم مبصر بر پا داد و من بخاطر پیش بینی انجام شده ام برجا دادم ولی بعد که درس شروع شد و یکی از محصلین گفت، آقا اجازه--- من ناخود آگاه دنبال آقا گشتم و لحظاتی طول کشید تا متوجه شوم که آقا --خود من هستم و این شد که با کمی تاخیر گفتم بفرمائید.

بعد از رسیدن به سن هیجده سالگی و قانونی شدن سن بلافاصله اقدام به گرفتن گواهی نامه رانندگی کردم و بعد از یکبار ردی موفق شدم گواهی نامه رانندگی خودم را بگیرم.افسر ممتحن یک جناب سروان آقا بنام اشعری بود.اگر هست سلامت باشد و اگر فوت شده خدایش بیامرزد

در سال 52 از دبیرستان شبانه ششم بهمن دیپلم گرفتم و در همان سال در تاریخ 8/29 وارد نیروی هوائی شدم و شدم دانشجوی افسری.در طول دوره شبانه روزی خیلی به من خوش می گذشت چون منزل خواهرم در خیابان طبرسی و درست پشت پادگان ما بود و من تقریبا هر وقت می خواستم بعد از کلاسها از در خشکشوئی می رفتم منزل خواهرم و صبح زود هم دوباره به آسایشگاه مراجعه می کردم از موارد جالب در دانشجوئی نمرات خوب من در زبان بود.چون یکی از دروس ما زبان انگلیسی بود که به سبک امریکائی تدریس می شد و من هیچگاه کمتر از 95 از صد نمره نیاوردم.بعد از طی فنون نظامی وارد کلاسهای تخصصی شدیم و قسمت من تحصیل در امور مالی شد.

کمی به عقب بازگردیم--در حقیقت نمی دانم و به خوبی و یا بدی این موضوع هم فکر نکرده ام البته شاید بخاطر ضعف حافظه من باشد که از نوجوانی داشتم و شاید بخاطر محبت های زیاد اطرافیانم بود که مرا سخت به دوست داشته شدن عادت دادند..من به هیچ قیمت و در هیچ حالتی دلم برای کسی تنگ نمی شود و میتوان با این جمله این نوع تعریف بکنم که من همه را به یک اندازه دوست ندارم..ولی بالاخره خیاط هم در کوزه می افتد و آن محبت افراطی من به فرزند آخرم فتاح است و او تنها کسی هست که من واقعا دوست دارم ولی در عین حال دلم برای او هم تنگ نمی شود.در طول جوانی و زندگی در قم اتفاقات احساسی هم داشته ام و رابطه های جدی هم بوده است .ولی واقعا من درگیر هیچ کدام نشدم و الان هم بخاطر نوشتن این مطالب . کمی بیادم آمدند.

دوران آموزش در امور مالی که در ارتش بنام دارائی معروف است با موفقیت به پایان رسید و من در تاریخ 53/9/1 به درجه ستوانسومی مفتخر شدم.این اولین و مهمترین موفقیت زندگی من تا آن زمان بود .رفتار با یک لباس نظامی شق و رق و بعنوان یک افسر در جامعه آن روز بسیار مهم و حساس بود بطوری که وقتی من خارج از پادگان با لباس افسری راه میرفتم احساس می کردم همه مرا نگاه میکنند و از این بابت واقعا در زحمت بودم.ما در طول دانشجوئی مقدار زیادی آداب معاشرت و رفتارهای اجتماعی و اداری و...را دوره دیده بودیم و حالا که در خیابان بودیم لازم بود آن تعلیمات بیادمان باشد .بهر حال افسری موقعیت اجتماعی بی نظیری بود که نصیب افراد کمی شده بود ولی جای تعجب داشت که این موضوع برای رفقا و افراد محله ما کوچکترین اثری نداشت و آنها یا نمی خواستند و یا دوست نداشتند که این موقعیت را از من بپذیرند و یکی از علل آن هم این بود که در آن زمان حقوق دولتی را حرام می دانستند و بخصوص استخدام در ارتش را مطلقا نمی پذیرفتند وآنرا نوکری می دانستند.ولی بهر حال در فامیل و سایر افراد موقعیت مناسب و پذیرفتنی داشتم .

بعد از درجه در 14 فروردین 1354 از تهران به بابلسر منتقل شدم و با رسیدن بعنوان رئیس دارائی و ذیحساب منصوب شدم-این را بگویم که اولین رئیس من در تهران سروان محمود تقدیسی نمازی که یک افسر خوب و زیاد خوشتیپ بود هست.علیرغم آموزشهایی که در شبانه روزی دیده بودم هیچ تخصصی در شغلم نداشتم و چیز زیادی بلد نبودم.رئیسم ستواندوم غفور شوقی تا اندازه زیادی به من کمک می کرد ولی زندگی در بابلسر و دریا و زیبائی های طبیعی و جوانی ،اجازه نمی داد تا واقعا متوجه مسئولیت و موقعیت خودم بشوم.شوقی با توجه به این که دو سه سالی بود به مرخصی نرفته بود بعد از تعطیلی دبستان فرزندش عازم مشهد شد و زمام امور را به من داد.بعد از یک هفته از مشهد با من تماس گرفتند و خبر تصادف و مرگ شوقی را دادند.

آپلود عکس

آپلود عکس

دانشجوئی

آپلود عکس

قیمت این عکس 100ریال یعنی ده تومان بود که

من در اندازه 30*40 آن را هنوز هم دارم.

ادامه دارد

ادامه نوشته

خودم

در سال 1332 تیر ماه در محله مبارک آباد قم در کوچه زال بدنیا آمدم.من فرزند آخر مرحوم سید کمال که در سن 64 سالگی او من بدنیا آمدم و مادرم زهرا خانم هستم---بدلیل ته تغاری بودن در تمام عمری که در خانه پدری بودم از انواع تسهیلات و محبت ها و توجه ها بر خوردار بودم تا حدی که مثلا در کلاس دوم برادرم رضا برایم یک خودنویس پارکر 25 خرید و من از آن به بعد کارهایم را با خودنویس انجام می دادم.برادران من که با آخریش 18 سال تفاوت سنی داشتم بسیار به من لطف و مهربانی داشتند و چون راننده بودند از اقصی نقاط ایران برای من بهترین سوغات ها و لباس های زیر خارجی می اوردند.از سن حدود 5 سالگی برادرم مرا به مسافرت های دور می برد و از این طریق بیشتر خاک ایران را گشتم.در زمانی که محصل بودم در تعطیلات تابستان حدود یک ماه با برادرم در سفر بودم و زیاد به خوزستان رفته ام و به نوعی خودم را اهل خوزستان میدانم و بسیار به این جای ایران علاقمند هستم و در طول زمان کاری خودم هم حدود سه سال در دزفول زندگی کردم.در دوران دبستان وضع درسی خوبی داشتم ولی در دبیرستان نمی دانم چرا ولی از نظر تحصیلی افت کردم و کلاسهای نهم و دوازده رفوزه شدم و به اصطلاح دوساله شدم.لذا دوران تحصیلی من 14 سال طول کشید ولی در دبیرستان در کلاس ادبیات و دیکته و انشا شاگرد اول بودم و در کلاس شیمی هم دستیار دبیر شیمی بودم.از فیزیک لذت می بردم ولی باور کنید تا این اواخر حتی متوجه موضوعیت مثلثات نمی شدم.در ریاضی متوسط بودم و سالها نمره انظباط من 7 میشد و در ثلث سوم با بخشش و گذشت آقای نصیری معاون مدرسه به زور هفده می گرفتم.در تمام طول تحصیل در دبیرستان نمره زبان من از هفتاد و پنج صدم بیشتر نشد که این بخاطر خاطره بدی که از دبیر زبان بنام جواهری برایم ایجاد شده بوده است.بیاد دارم حدود چهارده ساله بودم که یک آخوند به پدرم مراجعه کرد و ضمن تعاریف زیاد از من که در کتابخانه ها متوجه من شده بود از پدرم خواست که مرا به حوزه علمیه فیضیه ببرد.پدرم سخت با این در خواست مخالفت کرد و بعد به من گفت پسرم توجه کن از آخوند جماعت قرض نگیر و به ایشان قرض نده--مستاجر آخوند نشو و خانه ات را به آخوند کرایه نده--دختر از آخوند نگیر و دختر به آخوند نده با هیچ آخوندی دوست نشو و همیشه از این جماعت فاصله بگیر----دوستی داشتم بنام احمد نایب آقائی که در سال هفدهم عمرم با من طرح دوستی ریخت و در رابطه با مسائل سیاسی زیاد برای من صحبت کرد و یادم هست که یک کتاب ممنوعه که در آن زمان بسیار سخت می گرفتند به نام-----نان از نفت--- را به من داد و من آنرا مطالعه کردم کتاب جالبی بود ولی واقعا در آن زمان دلیل ممنوعیت آن را نفهمیدم. در همین سالها در یک هیئت مذهبی شرکت می کردم البته بواسطه یکی از آشنایان بنام جابر عسگری که پدرش دوست پدرم بود چندین جلسه که شرکت کردم در یکی از جلسات بطور محرمانه از من خواستند که بعد از جلسه عمومی بمانم---ماندم--چند نفر و یک آخوند رفتیم در زیر زمین آن خانه و آخوند شروع کرد از سیاست گروهی یک نحله سیاسی حرف زدن که الان دیگر یادم نیست چی گفت ---دو سه جلسه به این ترتیب در زیر زمین حضور یافتم .ولی ناگهان احساس خطر کردم بخصوص که این اقدامات بدون خبر و اجازه خانواده ام بود و دیگر مشارکت نکردم--حدود یکسال بعد ناگهان جابر و دوستانش دستگیر شدند و من حداقل در مورد جابر میدانم که دیگر هرگز خبری ازش نشد نه خبر نه جنازه و یا هر گونه اثر دیگری گوئی اصلا از ابتدا چنین شخصی وجود خارجی نداشته است .در سال ششم دبیرستان یک درس داشتیم بنام---تکامل----که دورانهای زمین شناسی مثل دوران سوم و کرتاسه و ژوراسیک را بررسی می کرد در ضمن نظریه داروین را هم درس می دادند.جالب بود زمانی که روز تدریس تکامل می شد وقتی که از دبیرستان خارج می شدم یک طلبه جلوی در انتظار ما را می کشید .من چون علاقه به بحث و گفتگو داشتم با او وارد بحث می شدم ولی بقیه دوستان او را تحویل نمی گرفتند و جدا شده و می رفتند طلبه متعلق به مدرسه ایی بود که در حال حاضر مدرسه حقانی هست. او در باره نظریه داروین صحبت می کرد و چون در آخر نتوانست طی جلسات زیادمرا قانع کند گفت من از اجداد انسان بوجود آمده ام اگر اجداد تو میمون بوده اند حرفی نیست .منظورم از ذکر این خاطره اینست که این قشر علیرغم تمام شواهد و نظریه های علمی فقط مخالفت میکنند و در پایان اگر موفق نشدند احتمالا توهین میکنند

آپلود عکس

کودکی

آپلود عکس

پدر

آپلود عکس

مادر

ادامه دارد

ادامه نوشته

فتاح57

فتاح عزیز دل

آپلود عکس

فواد 56

پسر دوم من فواد که با همسرش مرجان یک دختر بنام مانیا دارند---فواد از حافظه بسیار قوی بر خوردار است و به تازگی به داستان نویسی و کارگردانی رادیوئی رو کرده است----فواد علاقه زیادی به من دارد و ما حداقل هر هفته دو ساعت در باره مسائل گوناگون با هم گفتگو می کنیم.فواد علاقه زیاد و جالبی به دخترش دارد و متقابلا مانیا هم پدرش را خیلی دوست دارد

آپلود عکس

آپلود عکس

آپلود عکس

آپلود عکس

ادامه نوشته

فائز55

پسر بزرگ من که در کمپانی ایران خودرو مشغول به کار است .فائز توانسته با اخلاق و روش های خوبی در زندگی خانوادگی موفق بوده و مخصوصا به مادرش خیلی توجه میکند.فائز همچنین پدری مهربان نسبت به فرزندانش و البته کمی هم سخت گیر بوده ولی توانسته با عشق و علاقه نسبت به خانواده و فرزندان خود بصورت پدری قابل توجه باشد.همسر فائز ---مونا---دختری بسیار مهربان و مدیر که کارمند بانک است و البته در تمام مراحل زندگی از نظر هزینه ها همراه و همگام فائز بوده و گاهی در این مورد از او سبقت هم گرفته است.مونا از یک خانواده اصیل است که دارای منش و تربیت عالی هستند و آقاخسرو پدر مونا در تمام مراحل زندگی کمک و همراه فرزند و نوه های خود بوده است و البته خسرو از افرادی هست که توانسته به تمام افراد خانواده خود واقعا در شرایط سخت کمک کند.

آپلود عکس

آپلود عکس

اقا خسرو---فائز

ادامه نوشته

خانواده همسر 54

حاج غلامرضا پدر عزیز همسر جان که از مردان باحال روزگار بوده و البته من شخصا بیش از دو سه ماه با ایشان نبودم و او به رحمت خدا رفت

ملیحه--خواهر بزرگ که همسر حسن آقا معروف به حسن سرتیپ بودند

فرزندان ملیحه====فهیمه-فریده-فائزه-محمد-مریم-فریبا-ابولحسن-رویا-ناصر

حسین--برادر بزرگ که مردی خانواده دوست بوده و در سالیان پیش نقش محوری در کل خانواده داشت. البته در این مهربانی ها همسر حسین مرحوم منصوره نقش بزرگی داشت

فرزندان حسین==محمود-مرجان-مها-محمد حسین---محمد حسین دارای تحصیلات عالی حقوقی و وکیل است.همچنین محمود مهندس

سخت افزار کامپیوتر می باشد

سعیده-خانمی مهربان و مومن و فداکار و همسر مجید

فرزندان سعیده==سعید-منیره--مسعود-حسام

سعید دارای تحصیلات عالی حقوقی و وکیل است

حسام فردی تحصیل کرده و دارای دکترای الکترونیک از اوکرائین است

محمد برادر دوم که فردی به غایت شوخ طبع و مهربان است-- همسرمحمد فریده است

فرزندان محمد--حمید- مرحوم فرید-نوید

معصومه خواهر دیگر همسر که در کانادا زندگی می کند و همراه شوهرش آقا داود نزدیک فرزندان خود محمد رضا و الهه هستند

محسن برادر دیگر که فردی مهربان و خانواده دوست و آن چنان در محبت به مادرش پا برجا بود که به همین دلیل مورد توجه و احترام

همه بود همسر محسن ---شکوه است

فرزندان محسن===زهرا و رضا

حمیده--خود همسر بنده که از سال 56 تا حالا با همدیگر زندگی کرده ایم

فرزندان من و حمیده==فائز --فواد--فتاح

امیر برادر کوچک که با سهیلا زندگی میکنند -امیر مردی مهربان و دوستدار ما هست--

فرزندان امیر----دنیا---نیما

آپلود عکس

مرحوم انیس آغا-- مرحوم حاج غلامرضا

آپلود عکس

حسین--که در تاریخ134/12/20به رحمت خدا رفت

آپلود عکس

ملیحه--مرحوم حسین--مرحومه عمه اقدس

آپلود عکس

مرحوم حاج غلامرضا---مرحوم حسین

لطفا برای دیدن تصاویر بیشتر به ادامه تشریف ببرید

ادامه نوشته

کتاب ----شمع محفل ما--53

آپلود عکس

دیباچه کتاب شمع محفل ما52

حمد و سپاس، خدائی را سزاست که زمین به نور خورشید، اراست و ماه در شب،

از تاریکی کاست.

سلام بر احمد (ص) که چراغ راه است . و رهروان بر اثر تعلیماتش، راهی براه راست

و درود بر ولی و خلیفه آدم برروی خاک، که آئین محمدی به تعلیمات و رهنمودها آراست

و توسل به او و فرزندانش از سختی راه، کاست .

و سلام بر شهیدان اسلام و ایران که خونشان ضامن پایداری .ماست.

چگونه ایی ای فرزند آدم ؟ در این بحر پر گرداب و جهان پر

آسیب .آیا برای نجات آدم از بیراهه، راهی هست.

آیا میدانی که راه یافتگان چگونه یافتند سبیل آزادی را؟

آیا نشانی از ایشان داری؟آیا ما آنها را خواهیم شناخت. کدام

یک از ما در تداوم راه ایشان از جان خواهیم گذشت.آیا هنوز

از تبار عاشقان باقیست؟

اعضا و جوارح، طبق قانون ازلی به خضوع و عبادت مشغول.

اما سعادت، ریشه درمشیت الهی دارد.خوشا آنان که

فرمانبرداری در اراده اشان، نقش بست.

فرمانبران، صاحبان نورند که اطرافیان و نزدیکان را، در

جلوه نور زیبای رحمت الهی قرار می دهند.وچه نیکو رهروانی، هستند.

آنها که در جلوه گاه این انواربه خود ،می نگرند تا راه فلاح و رستگاری

خود را بیابند.

معرفت پیشگان، همواره در جستجوی اراده های خدائی، در حال دیدن

افاق و انفس هستند.و چه ارزشمند گوهرهائی، هستند.

آنها که شاخه اراده اشان به ثمر رسیده و جانشان را در راه تحقق

اراده تقدیم کرده اند.

ایران شاهد ظهور و حضور فراوان اراده های، خدائی بود و

در زمان مناسبی فرصتی ایجاد شد. تا این ذخائر بشریت،

مانند آتشفشانی از گوهر و الماس در فضای جهان نمایان،

شده و جلوه های اراده انسان، در شکار سعادت را به منصه

ظهور برسانند.

وارستگی و خلوص ارواح شهدا، در زمان حیات.مظهر نزول

برکات و نعمات الهی بود

که مجموع جامعه اسلامی و حتی ارواح آزاد مردان را،

به وجد آورد. و تاثیر درخشش این انواردر همواره تاریخ این سرزمین،

ابدی خواهد ماند. و ما چه خوشبخت هستیم

که در رواج این ا نوارِ خاص الهی، زندگی کردیم

این بر ما واجب و فرض است که اثرات این تابش و

درخشش را، در وجود خود و جهان پاس بداریم

و برکت و رحمت آنرا با نوشتن و نشر زندگی و منش

شهیدان برای فرزندان وآیندگان به ارث بگذاریم.

صفحات این کتاب مشحون از عطر وجود شهید

بزرگوار امیر سر تیپ حسن رزاقی است

که بازتاب نورانی آنرا در خاطرات همکاران و همراهان

قابل مشاهده است

نوشته سید مجتبی موسوی زاده

شمع محفل ما51

این نام کتابی هست که من همراه با حسن فریدونی در مورد زندگی کاری شهید حسن رزاقی نوشته ایم و عکس سخنرانی من در جلسه رونمائی از کتاب را ملاحظه می فرمائید

آپلود عکس

لطفا جهت دیدن تصاویر بیشتر به ادامه تشریف ببرید

ادامه نوشته

تمام افراد در طول شاغلی50

درخواست از کلیه خوانندگان محترم که به هر شکلی از این اسامی خبری دارند استدعا دارم مرا مطلع کنند

مرحوم سیروس جهانسوز--غلامحسین حسامی-محمود تقدیسی نمازی ---محمدعلی شادپور--

ایرج رجبی--مرحوم حسین مقتدر---سیف الدین--مرحوم محمد تاجر--رضا کیانی-اکبر عابدی--اکبر سبطی ---

بهرام طوسی--خسرو سینائی-اربابی-مرحوم قاسم هویت طلب-علی حسینی--شهید رحیم شمسی

رئیس اتکای جاسک---- نوحی--محمد فراز جو---مهدیون--کامیابی پور ---سعید سرمدی-محمد استاد

حاج محمد---حبیب الله محروقی---سعید طالشی--شکرابی--داریوش علیزاده--بیژن بابائی---

منصور آذری رزم......--منوچهر خزائی---شهاب بحیرائی---محمود خورند----شهید خضرائی---

شهید یاسینی--نمکی---شهرام رستمی ---شهید مصطفی دادار---جعفر میر آخورلی--عباس ایرائی--

سعید مژده ایی ----یعقوب طاووسی--ادهم -----حبیب بقائی----غنی پور---حمید ایاسی---رستگاری---

دکترعلیرضا ثابتی---مرحوم حسین صمدزاده---مرحوم علی اکبر کراری--مرحوم اسداالله یادگاری --صفت الله تنها

---ناصر حقیقتی--خسرو فیض بخش--محسن نعمتی---رحیمی النگی----- رضااقا خانی ---

مسعود سلیم نیا--حبیب طوسی---مرحوم عباس چرمکار--مصطفی قربانی---مرحوم

ابولقاسم قربانی---مرحوم علی میرزائی---رضا ترابی---علی زارعیان---مرحوم اعتمادی---

دکتر رضاشباهنگ--حریرچی---محمد هروی زاده------محمود خادمیان---شهید منصور ستاری---

هوشنگ صدیق---حسن فریدونی---رضائی---صفری------کرامت جهانداری---طهماسب قاسم پور---

مهرداد رستگارمقدم---حسینی---کاظم ترامشلو---فرامرز امامدادی---برگی---مصطفی ابولحسنی---

پازوکی------بزرگ نیا----یعقوبی ------خدادادی---قشقائی---محمود خرمی متین---مسعود خرمی متین

---عباس نوژاد--حسین معینی----- انور زرساو---شکرابی---سید هاشم جبلی---حسن نجفی---

مرحوم حسن شالچیان---بهرام هشیار---محمد جلالوند---پرویز جلیلی---صالحی---اژدرموسی زاده

---محمد نفریه----جهانی---جعفری---کریم اشتری---حسین پرندوش---محسن سجادی

---رضائی--بهرام شاهین---ارام------عرفانی---علی حمزه ائی --خسرو عباسی---دانشور---توفیق--

خدا داد خدا رحمی--محمدیان---مقدم--انصاری سپهر---دکتر علی نژاد--احمد خسروان---سلطان علینژاد

--علی مندالی---هوشنگ شو ملاحسینی--شهدوش شجیع---علی احمدی---شهیداحمد شجاعی--

کشاورز-----مرحوم شاهپور افراشته--بهروز سعید طالشی---حسینیان---رحمانی-----کاوه نژاد--فریدون

مستوفی---عباس یارندی---حسن معراجی----حسین حداد---یحیوی نژاد---آذری---صفخانی----صدیقی

---محمود طلوعی فر----بیژن رفیعی---شهیدحسن رزاقی=--سرچمی---علی اکبر آریان---قزلباش---

هدایت الله ایت الهی---حسین جلیلیان--یوسف صمدیان---عبدالله محبوبیان--اکبر پورقیائی---

عبدالله موذنی ---نصرتی---بندلی زاده---حسین نصرت اللهی--محمدشقاقی فلاح---عطارچی---

مرحوم امیر سخن سنج--امر الله شاکری---قاسم لاینصرف---نمازی---محسن پوینده--سید موسوی---

طاهر احیائی--سلیمانی---محمد اقائی--- حسن فرمهینی---سعدی--فرو هر کیا--خدیوی-----

اسدالله گوهر شناس---ناظریان---فیروز دوست علی--یوسف رهبر کیا---اکبر بی نیاز---عزت الله سپانلو---

علی نیازی---اسماعیل صفا وردی---عباس کوشکباغی---بیت الله ایمانقلی---نقاشیان---

محمدرضا ملکی فر---فاطمه شادرخ---زینت سیف زرگر---طاهره نوبختی---معصومه رحیمی--فائزه عباسی-----

علی امجدی---ابوافضل کیانوش--محمد لیاقت---حسین موسی پور---رضا علافی---سید هاشم موسوی---

-مرحوم محمد حیدری نژاد---حسین علی نوری---محمود رنجبر نژاد---جمشید محمدی فر---اکبر رضائی---

نجات الله امانی---غلامحسین صادقی--مرحوم اردشیر نکوئی قلعه اوف---احمد قبادی---رونقی---میر حاج---

آردانه---غلامرضا پارسا---علی نصور جیرنده---اسفندیار کیاست منش---رضا گلریز------سید حسین میر میران

----مهین هوده---مالک لگزیان---عبدالرحیم فرید مهر------جمشید امام زادگان---رضا پور مهر---مرتضی تالاری--

- مرحوم محمد بایندور----مهدی حیاتی----حسین اسلامی---علی اکبر عطار چی---مرحوم محمود عطار--

داود عمران زاده---ناصر نمایندگی---حبیب الله مشتاقی--سید ابراهیم سید یزدی--سید عادل چهراقی----

ناصر فیروز بخت---غلامحسین مهدی--میر محمد علی پور وخشوری---اسحق بهرامی--مهران ایزدی راد

----(فرمانده همیشگی من) تاجور---

داود میرزا---خزاعی---پرویز کریم پناه---داود استیری---محمود مالیانی---احمد میرحسینی---نورالدین ناصر زارع

---ناصر میرحاج---مرحوم ناصر محنتی---احمد بیادی---احمد راشدی---رحمت الله بخشنده--

حسین شرح قاموس---حسن موحدان پیمان حق---احمد نصیری زاده---حبیب متین آزاد--مصطفی تفکری---

محمد رضا خلیقی----قاسم طلا جوران---علی دهقان نسب---هوشنگ نیاکان---حبیب الله نیاکان-----

علی اصغر وفا دل---رستم ملک زاده---فیض الله انوشه------حسن زرگر نژاد---علی اکبر روزی---منوچهر علیزاده---

عبدالعلی پزشکی---عباس غیاثوند---اکبر بی نیاز---علیرضا عزیز خانی---جمشید زکی زاده---محمد علی

ساریخانی---سید مجتبی موسوی---حسین علی نوری---سعید صفا پور---عزت الله معظمی گودرزی------

محمد اشرفی قمی---یوسف رهبر کیا---کریم اطهمی---غلامرضا شاهسوار--شادمان پور--جمشیدی---

ضیائی---قره یاضی----شادکام---تهرانی---دهنوی---محمود پور سارمه---نقی سعیدی---رضا زندیه---

شهریار بهرام پی ---علی فدائی---بالا زاده------مرحوم حمید متولی---کاظمی---

باز هم در پایان استدعا دارم در صورت هر نوع شناخت موارد را به من اعلام فرمائید

لطفا برای دیدن تصاویر به ادامه تشریف ببرید

ادامه نوشته

همدوره ائی های دانشجوئی49

محمود خرمی متین---مسعود خرمی متین---عباس بشر دوست---حسن فریدونی---محمد هروی زاده---مهدی شاپوری---محمود مشکین قلم--محمد حقیقی---جواد بختکیان--حسین تهرانی---سیف علی طوفان---عطاردی---این بنده خدا کمی شیرین مغز بود و در همان دوسه ماه اول آنقدر سر بسرش گذاشتند تا رسما بعنوان بیمار روانی اخراج شد---صفت الله تنها--اکبر کراری---محمد استاد حاج محمد---اسدالله یادگاری---علیزاده---حمید.....-سید سعید سید امیری---حسن قمی..جوانمرگ---مجید همدانی-نامیار احمدی---فرامرز عرب پور--حسین طاهری---فریدون روح افزا--علی رضا دیداری حقیقی-محمد ولیدی---ایرجی-علی نجفی--اصغر هدیه لو---حسن هدیه لو--محمود تاجیک---عباس مومنی....فلسفی--- اصغر انصاری--اصغر نیک اعتقاد--جلیل ابن تقی--هوشنگ شهبازی ---شهید بهرام شریفیان همدوره ایی عزیز در سقوط هواپیمای تیمسار ستاری همراه او و بقیه مقامات به شهادت رسید--عباس نو ژاد-هوشنگ شو ملا حسینی--حسین احمدی--احمد گوهری--علی طوطی---فریدون مستوفی--جمشید امام زادگان--بهروز سعید طلشی--عدالت نژاد--عباس بشر دوست

آپلود عکس

آپلود عکس

زمان دانشجوئی

ادامه نوشته

دوستان دوران دبیرستان48

این اسامی کسانی هست که از دوران دبیرستان بیاد دارم و الزاما دوست من نبوده اند.فقط نامشان را آورده ام

قاسم علیزاده-حسین نوروزیان-محمدعلی جعفری-رمضانی-بیژن رفیعی-داود جور وند-مرحوم منوچهر قائم مقامی ---مرحوم ابوالفضل هاشمی-شمی گائینی--محمدرضا گائینی-محمدعلی داد بین--رفیعی---عموزاده---احمدخسروان---محمد دلیران----موسی خدایاری--محمد دائی---منوچهر---یک پسر----جعفری----موسوی--احتشامی---محمدی تودشکی--سید حسین میرکرسوی --سیف علی طوفان---محمد قاضی---محمد(سیاهپوست کامل)--مسیح نژاد-

دوستان بعد از دبیرستان-----رضا دندان ساز---ندا رحمانی---احمد آهنگر---مهدی بقال--ناظر ماسوله---اکبر هاشمی---رحیمه همسر اکبر---تقی ---غلامعلی---اسدالله---حسن خان---اق علی اکبر--اصغر بنگاهی--میکائیل---تاجیک---داوود---حسین---زهره---شهلا--عباس خاوران---مرحوم متولی--مهندس قره یاضی---مهران خادمیان--مهسا-- ذبیح--صوری ترامشلو---مریم-----

ادامه نوشته

علی 47

پسر دوم برادرم تقی -او در زندگی و کار در اوایل بسیار موفق بود ولی بعد از فوت همسرش فریبا بطور کلی تغییر رویه داد و می توانم بگویم دیگر در هیچ کاری موفق نبوده است علی با فریبای مرحوم دو تا دختر داشتند که بعد از فوت همسرش بچه ها را کلا پدر فریبا در اختیار گرفت و تا آنجا که اطلاع دارم دخترها تبدیل به دو دختر خانم تمام عیار شده و در سایه پدر بزرگ دانا و مهربان خود بطور شایسته ایی به زندگی ادامه می دهند.از موقعیت فعلی بچه ها اطلاع درستی ندارم--علی نقش اساسی در مورد اختلافات مالی من و برادرم تقی داشت. علی کارهای ضد اخلاقی زیادی انجام داد و در حال حاضر در حال گم شدن در غبار غلیظ اعتیاد است

آپلود عکس

آپلود عکس

مرحوم فریبا

ادامه نوشته

حسین46

حسین پسر اول برادرم تقی هست که با همسرش نسرین سه فرزند دارند او مشاغل زیادی را تجربه کرد ولی در حال حاضر فروشگاه بلور فروشی در میدان شوش تهران دارد.شاید او شروع کننده یک مشکل باشد.حسین بدلیل بعضی از موضع گیری های خانواده اش و کارهایی که در مورد مسائل مالی با من داشت با من و بسیاری از افراد خانواده رابطه ندارد.

آپلود عکس

آپلود عکس

ادامه نوشته