خودم1
ادامه مطلب
دوستی داشتم بنام موسی خدایاری که ظاهرا اهل قم نبود .او فردی بسیار آرام و مهربان و کم حاشیه بود و اگر این اتفاق که می گویم نبود شاید هرگز بیادش نمی افتادم---موسی یک موتور هندا داشت که با آن به دبیرستان می امد زیرا خانه اشان نسبت به دبیرستان دور بود.یک روز بعد از تعطیلی دبیرستان از او خواستم موتورش را به من بدهد تا سوار شوم و او با مهربانی قبول کرد.من دوچرخه سوار خوبی بودم و حدود پنج دقیقه هم موتور گازی رانده بودم--با راهنمائی موسی کلاچ را گرفتم و زدم دنده و حرکت کردم بعد از یکی دو ثانیه متوجه شدم که موسی در پشت سر من سوار نیست.ترمز کردم و به عقب نگاه کردم و دیدم موسی در حال بلند شدن از زمین و تکاندن لباسش هست.من از شوق سواری موتور ،عجله کرده بودم. و قبل از این که او پشت سر من مستقر شود حرکت کرده بودم و او به سختی از پشت به زمین خورده بود--با این که همه تقصیر از من بود و لی حتی یک کلمه هم اعتراض نکرد و این بار اجازه دادم تا او کاملا پشت من سوار شود و بعد حرکت کردم ...با توجه به این که راهنما برای مطالعه نداشتم معمولا کتابهای خوانده شده ام در آن دوران، بیشتر از سن و سالم بود .که البته از این بابت در حال حاضر خوشحالم.یک مغازه بود که پیر مردی کتابهای مختلف و بیشتر کتابهای جیبی را شبی یک قران کرایه می داد و من بخاطر هزینه کمتر سعی می کردم یک کتاب را یک شبه تمام کنم و معمولا هم موفق می شدم فرضا یک کتاب پلیسی هشتاد صفحه ایی را یک شبه تمام می کردم.در کلاس یازده و تقریبا سن نوزده سالگی موفق شدم عکاسی را فرا بگیرم و بابت دستمزد این فراگیری برای عکاسخانه بصورت عکاس دوره گرد کار می کردم و با یک دوربین لوبیتل2 در مقابل صحن حضرت معصومه از افراد و مسافران عکس می گرفتم.در سال دوازدهم تحصیلی سعادت یاری کرد و من بطور موقت معلم شدم و در یک مدرسه ابتدائی معلم کلاس پنجم شدم و به موازات تحصیل خودم معلمی هم کرده ام.تجربه ایی ارزشمند و بسیار جالبی برای من بود.اولین مرتبه که وارد کلاس شدم مبصر بر پا داد و من بخاطر پیش بینی انجام شده ام برجا دادم ولی بعد که درس شروع شد و یکی از محصلین گفت، آقا اجازه--- من ناخود آگاه دنبال آقا گشتم و لحظاتی طول کشید تا متوجه شوم که آقا --خود من هستم و این شد که با کمی تاخیر گفتم بفرمائید.
بعد از رسیدن به سن هیجده سالگی و قانونی شدن سن بلافاصله اقدام به گرفتن گواهی نامه رانندگی کردم و بعد از یکبار ردی موفق شدم گواهی نامه رانندگی خودم را بگیرم.افسر ممتحن یک جناب سروان آقا بنام اشعری بود.اگر هست سلامت باشد و اگر فوت شده خدایش بیامرزد
در سال 52 از دبیرستان شبانه ششم بهمن دیپلم گرفتم و در همان سال در تاریخ 8/29 وارد نیروی هوائی شدم و شدم دانشجوی افسری.در طول دوره شبانه روزی خیلی به من خوش می گذشت چون منزل خواهرم در خیابان طبرسی و درست پشت پادگان ما بود و من تقریبا هر وقت می خواستم بعد از کلاسها از در خشکشوئی می رفتم منزل خواهرم و صبح زود هم دوباره به آسایشگاه مراجعه می کردم از موارد جالب در دانشجوئی نمرات خوب من در زبان بود.چون یکی از دروس ما زبان انگلیسی بود که به سبک امریکائی تدریس می شد و من هیچگاه کمتر از 95 از صد نمره نیاوردم.بعد از طی فنون نظامی وارد کلاسهای تخصصی شدیم و قسمت من تحصیل در امور مالی شد.
کمی به عقب بازگردیم--در حقیقت نمی دانم و به خوبی و یا بدی این موضوع هم فکر نکرده ام البته شاید بخاطر ضعف حافظه من باشد که از نوجوانی داشتم و شاید بخاطر محبت های زیاد اطرافیانم بود که مرا سخت به دوست داشته شدن عادت دادند..من به هیچ قیمت و در هیچ حالتی دلم برای کسی تنگ نمی شود و میتوان با این جمله این نوع تعریف بکنم که من همه را به یک اندازه دوست ندارم..ولی بالاخره خیاط هم در کوزه می افتد و آن محبت افراطی من به فرزند آخرم فتاح است و او تنها کسی هست که من واقعا دوست دارم ولی در عین حال دلم برای او هم تنگ نمی شود.در طول جوانی و زندگی در قم اتفاقات احساسی هم داشته ام و رابطه های جدی هم بوده است .ولی واقعا من درگیر هیچ کدام نشدم و الان هم بخاطر نوشتن این مطالب . کمی بیادم آمدند.
دوران آموزش در امور مالی که در ارتش بنام دارائی معروف است با موفقیت به پایان رسید و من در تاریخ 53/9/1 به درجه ستوانسومی مفتخر شدم.این اولین و مهمترین موفقیت زندگی من تا آن زمان بود .رفتار با یک لباس نظامی شق و رق و بعنوان یک افسر در جامعه آن روز بسیار مهم و حساس بود بطوری که وقتی من خارج از پادگان با لباس افسری راه میرفتم احساس می کردم همه مرا نگاه میکنند و از این بابت واقعا در زحمت بودم.ما در طول دانشجوئی مقدار زیادی آداب معاشرت و رفتارهای اجتماعی و اداری و...را دوره دیده بودیم و حالا که در خیابان بودیم لازم بود آن تعلیمات بیادمان باشد .بهر حال افسری موقعیت اجتماعی بی نظیری بود که نصیب افراد کمی شده بود ولی جای تعجب داشت که این موضوع برای رفقا و افراد محله ما کوچکترین اثری نداشت و آنها یا نمی خواستند و یا دوست نداشتند که این موقعیت را از من بپذیرند و یکی از علل آن هم این بود که در آن زمان حقوق دولتی را حرام می دانستند و بخصوص استخدام در ارتش را مطلقا نمی پذیرفتند وآنرا نوکری می دانستند.ولی بهر حال در فامیل و سایر افراد موقعیت مناسب و پذیرفتنی داشتم .
بعد از درجه در 14 فروردین 1354 از تهران به بابلسر منتقل شدم و با رسیدن بعنوان رئیس دارائی و ذیحساب منصوب شدم-این را بگویم که اولین رئیس من در تهران سروان محمود تقدیسی نمازی که یک افسر خوب و زیاد خوشتیپ بود هست.علیرغم آموزشهایی که در شبانه روزی دیده بودم هیچ تخصصی در شغلم نداشتم و چیز زیادی بلد نبودم.رئیسم ستواندوم غفور شوقی تا اندازه زیادی به من کمک می کرد ولی زندگی در بابلسر و دریا و زیبائی های طبیعی و جوانی ،اجازه نمی داد تا واقعا متوجه مسئولیت و موقعیت خودم بشوم.شوقی با توجه به این که دو سه سالی بود به مرخصی نرفته بود بعد از تعطیلی دبستان فرزندش عازم مشهد شد و زمام امور را به من داد.بعد از یک هفته از مشهد با من تماس گرفتند و خبر تصادف و مرگ شوقی را دادند.
دانشجوئی
قیمت این عکس 100ریال یعنی ده تومان بود که
من در اندازه 30*40 آن را هنوز هم دارم.
ادامه دارد


















_2rct.jpeg)





