اعترافات 48
ادامه مطلب
اوایل اقامت در بابلسر یک روز تعطیلی به ساحل دریا و محل شنای مردم رفتم.زمانی که در قم زندگی می کردم فرضا اگر زانوی زن و یا دختری را از زیر چادر می دیدیم مدت ها برای دیدن مجدد آن قسمت از پا -آن خانم را تعقیب می کردیم.حالا من بودم و دریا و ده ها زن نیمه برهنه و با مایوهای دو تکه.دیدن این مناظر هیچ احساس خاصی در من بر نیانگیخت که هیچ- اصلا از دیدن آن بدن های کج و معوج و ترک خورده و شکم های نیمه آویزان و سینه های شل و وارفته بد جوری توی ذوقم خورد و شاید باور کردنی نباشد ولی تا آخرین روزی که در بابلسر بودم دیگر به پلاژهای عمومی سر نزدم و برای شنا از ساحل خود پایگاه استفاده می کردم و معمولا هم ایام دو روز تعطیل هفته را در قم و یا تهران می رفتم.زندگی من در شمال به سرعت در حال گذر بود که در یک جشن عروسی با دختری آشنا شدم و بخاطر مخالفت مادرم از او هم جدا شدم.ولی این اتفاق باعث شد که خانواده من بفکر زن دادن به من بیفتند.شخصا هیچ تمایلی به ازدواج نداشتم ولی سخت هم پای بند خانواده مخصوصا خواهرم بودم.ازدواج کردم و در همان تک اطاق زندگی زناشوئی را شروع کردم.ولی به زودی به جاسک منتقل شدم.اولین مرتبه خودم تنهائی رفتم جاسک.زمانی که درب هواپیمای سی یکصد و سی باز شد آن چنان هرم گرمائی بصورتم خورد و بوی خاصی از همه چیز و دریا مشامم را پر کرد.خودم را به کارگزینی معرفی کردم و بطور موقت و برای یکی دوشب در یکی از اطاق های سه شاخه پایگاه قرار شد که اقامت کنم.اطاق ها با فن کوئل خنک می شدند هوای اطاق ها خنک و گاهی هم سرد می شد ولی همین که در را باز می کردیم موج شدید گرما وارد اطاق می شد و تا فن کوئل ها نم هوا را بگیرند مدتی طول می کشید به اضافه این که فن کوئل ها در جنوب معمولا بوی هوا را نمی گیرند و چون پشم شیشه درون آن ها هم دائم مرطوب است خودش یک بوی ناخوشایند هم دارد.شب برای صرف شام به باشگاه افسران رفتم و در آن جا تعدادی افسر جوان را دیدم که بعضی از آن ها تازه منتقل شده بودند.در حالی که جلوی بار آبجو می خوردیم یکی از این ها گفت وای خدایا چطوری سه سال در این آب و هوا طاقت بیاریم و من هم گفتم خدا را شکر کن که یک روز به تمام شدن سکونت ما گذشته او کمی مرا برانداز کرد و از این گفته من خیلی خوشش آمد و من ضمن این که از تنهائی خارج شدم شب بسیار خوب و خوشی همراه با بازی اسنوکر را پشت سر گذاشتم.بعد از یکی دو روز با پرواز بعدی به تهران آمدم و همسرم با جهیزیه او را که تا آن زمان در خانه پدریش بود با یک نیسان بطرف جاسک حرکت کردیم.سفری طولانی و خسته کننده بود و مخصوصا برای همسرم رنج آور شده بود چون هنوز با من کاملا اخت نشده بود و حرفی برای گفتن نداشت.بیش از چهل و هشت ساعت در راه بودیم.در اواخر سفر به همسرم گفتم آب شیرهای جاسک فوق العاده شور است و حتی برای شستن دست و صورت هم باید مواظب شوری آب باشیم تا وارد چشمانمان نشود.
ادامه دارد