اعترافات11
ادامه مطلب
دولتی بود. و گاهی بیش از نیم ساعت، همه مردم علیوک می کردند.
در حدود چهارده و یا پانزده ساله بودم. که بنا به دعوت آشنائی به یک جلسه مذهبی دعوت شدم. و بعد از چند جلسه، به جمع مخفی بعد از جلسه، برده شدم ..پس از مدت کوتاهی، ارتباط خودم را قطع کردم. ولی سه و یا چهار ماه بعد، جابر عسگری که مرا معرفی کرده بود. دستگیر شد. و بنا به گفته پدرش، هیچ نشانه ایی از او بدست نیامد. و در همین سالها هم، یک آخوند که آشنای پدرم بود. از او خواست .که مرا به مدرسه فیضیه بفرستد. که با مخالفت شدید پدرم مواجه گردید—علیرغم این که لباس پدرم لباس روحانیت بود. ولی شغل او و در آمدش از این محل نبود. و بسیار هم با آخوند جماعت، مخالف بود .
در همین سالها، دوستی پیدا کردم.بنام احمد نایب آقایی . که دو سه سال از من بزرگتر بود. و چیزهای زیادی می دانست. و مخالف حکومت بود.او یک کتاب به من داد. که ممنوعه بود. بنام---نان از نفت---من کتاب را خواندم. و متوجه دلایل مطروحه، که باعث ممنوعیت کتاب شده بود. نشدم. ولی خواندن این کتاب یک خاصیت برای من داشت. و آن این بود. که دیگر کتابهای ممنوعه برای من جذابیت نداشتند. و سعی نکردم بعد از این کتاب، کتابهای ممنوعه که تعدادشان هم زیاد بود. را مطالعه کنم.من سخت و پیگیر، اهل مطالعه بودم. ولی هنوز هم باورم نمی شود. که چگونه تا این حد؟ از فعالیت های سیاسی و اجتماعی و اصولا مراتب حکومتی و اجتماعی و تا این اندازه، فاصله داشته باشم—حالا که فکر می کنم. متوجه می شوم. چندین مورد واقعی برای من پیش آمد. که می توانست. مقدمه ورود من به سیاست و طبعا به مخالفت با نظام حکومتی بیانجامد.گوئی در این زمینه، من کاملا بی تفاوت و تا حد زیادی خنگ بودم.من فرزند آخر یک خانواده قدیمی بودم. و وقتی که بدنیا آمدم .سن پدرم. بیش از 64 سال بود. و به همین دلیل، جو خانه بسیار آرام و برای من سرشار از محبت بود. و دوستان و هم محله ایی های منهم. زیاد در این موقعیت ها نبودند. ولی زمانی که دوستم محمد قاضی در رشته ادبیات دانشگاه جندی شاپور پذیرفته شد. زمزمه های مخالفت با رژیم را آغاز کرد. و دقیقا ...
ادامه دارد
