اعترافات 44
ادامه مطلب
برای حفظ نظافت و بلند نشدن گرد و خاک اولا پوتین ها را بیرون آسایشگاه از پا در می اوردیم. و بعد با قطعات پارافین جامد کف آسایشگاه را اصطلاحا شمع می کشیدیم. و طرح های گرد یک نواخت می انداختیم و کف اسایشگاه همیشه بهداشتی و زیبا بود.ارشد آسایشگاه ما دانشجوئی بود که قبلا درجه دار بوده و دیپلم گرفته و برای افسری ثبت نام کرده بود. و پس از قبولی در امتحانات ورودی لباس دانشجوئی پوشیده بود. نام این دانشجو علیزاده و اهل بوشهر بود. به همین دلیل تعدادی از دانشجویان بوشهری دور و بر او بودند. و توجه را جلب می کردند.اسایشگاه ما مجهزبه حمام و توالت بود که تقریبا نیاز تمام ساکنین را رفع می کرد.ولی مشکل این جا بود که بخاطر طبقه پنجم بودن اغلب مواقع آب نداشتیم.مشکل آب در تمام عمر همراه من بوده است—ارشد دستشوئی دانشجوئی شیرازی بود بنام آقا زاده حقیقی.پسری فوق العاده مهربان و دوست داشتنی.برای تمییز کردن و ضد عفونی کردن توالت ها روزانه یک افتابه اسید به ارشد تحویل می شد.یکی از روزها حقیقی به توالت می رود و فراموش می کند که داخل افتابه اسید هست و چون آب هم قطع بوده او خود را با افتابه می شوید که ناگهان صدای فریاد او در آسایشگاه پیچید و کارش به بیمارستان کشید.در میان دانشجویان همه رقم اخلاقی بود.یک دانشجو با فامیلی قمی داشتیم که از همه طلبکار بود و خیلی عصبانی هم بود و هیچ دوستی نداشت چون رفتار نامناسب و آزار دهنده داشت .او بعد از این که افسر شد در یک تصادف مرحوم شد.یک دانشجو داشتیم بنام عطاردی او کمی شیرین عقل بود و در معاینات پزشکی برادرش که درجه دار بوده دخالت کرده و او را پذیرفته بودند ولی دانشجویان بقدری او را اذیت کردند که رسما کارش به امین آباد رسید.در میان دانشجویان یک هم کلاسی و اهل قم بود بنام سیف علی طوفان که یکی دوماه از من ارشد تر بود و زمانی که سردوشی گرفت برای من ارشد بازی در آورد و به همین خاطر کلا با او قطع رابطه کردم ولی دو برادر بودند از اهالی ورامین که با هم دوست شدیم و بعد از یکی دوسال برادر بزرگتر داماد خواهرم شد.محمود و مسعود خرمی متین در بابلسر هم با من بودند.سال 52 برف زیادی در تهران بارید و ما در اواخر آذرماه برای تیراندازی به میدان تیر تلو رفتیم در آن روز هر دانشجو دو تفنگ ژ3 و یا دو دانشجو یک صندوق مهمات و یا سیبل های میدان را حمل می کردیم.با اتوبوس ازمرکز آموزشها حرکت کردیم و در ابتدای جاده هراز به سمت میدان تیر پیچیدیم ولی بعلت برف زیاد اتوبوس نتوانست به راه خود ادمه دهد.ما را پیاده کردند و به ترتیبی که گفتم بارها را تقسیم کردند و ما حدود دو کیلومتر و بیشتر به ستون یک در برف زیاد راه پیمائی کردیم تا خسته و مرده به میدان تیر رسیدیم.زمستان بسیار سردی بود ولی لباس ما و جوانی ما حریف سرما بود.در زمان حرکت طبق برنامه، ما بعد از تیر اندازی حداکثر ساعت سه بعد از ظهر باید به پادگان باز می گشتیم.به همین خاطر هم هیچ پیش بینی برای نهار و یا حداقل همراه داشتن خوراکی و آب نکرده بودیم.طبق رسم و آئین میدان های تیر یک تیرانداز و یک کمک تیرانداز روی پتو ها دراز کش شدیم و به ما تذکر دادند که کمک ها مراقب پوکه ها باشند که گم نشوند.گفتند اگر پوکه ایی گم شود حتما باید آن را پیدا کنیم و تا پیدا نشده میدان تیر را ترک نخواهیم کرد.سایر مراتب ایمنی و مسائل تیراندازی را به ما یاد دادند و با رها کردن ضامن تفنگ ها تیراندازی شروع شد و مرحله اول امتیاز تیراندازها از روی سیبل ها مشخص شده و در مرحله دوم کمک تیراندازهای قبلی تیرانداز شدند و تیراندازان قبلی بعنوان کمک دراز کش شدند و تیر اندازی شروع شد و امتیازات هم تعیین گردید و کار تمام.---اعلام کردند که پوکه ها را تحویل دهید.هر تیرانداز بیست فشنگ دریافت کرده بود.همه امان پوکه ها را تحویل دادیم یک نفر نوزده پوکه داشت.از همین لحظه مصیبت شروع شد.ما را به خط کردند و گفتند میدان تیر و بخصوص جای دراز کش تیراندازها را بگردید—حالا تصور کنید که ساعت حدود چهار بعد از ظهرزمستان است و همه گرسنه و تشنه هستیم و باید در زمین برفی که یخ هم زده پوکه ایی را پیدا کنیم که احتمالا بخاطر گرمای زیاد در زمان رها شدن از تفنگ برفها را ذوب کرده و در زیر برفها مدفون شده است.دوست من مهدی شاپوری که برادرش درجه دار نیروی هوائی بود حتما با سفارش برادرش مقداری نان بربری همراه آورده بود که در آن لحظات مثل لاستیک و گاهی هم خشک شده بود ولی در آن زمان نعمت بزرگی بود و مقداری از آن نان به من هم داد.ساعت ها گشتیم و تا هوا تاریک کامل شد در میدان تیر باقی ماندیم ولی پوکه پیدا نشد و مسئولین ناچار شدند یک صورت جلسه تنظیم کرده و مسئله را شرح کامل بدهند.ما سوار اتوبوس که خودش را به میدان رسانده بود شدیم و تقریبا نیمه مرده به پادگان باز گشتیم.
ادامه دارد