اعترافات 30

ادامه مطلب

همه مردم او را بنام ددئی می نامیدند و شهرداری هم به

او کاری نداشت و حتما او منبع در آمد مطمئنی برای

اطرافیان خود بود.حالا ببینیم ده شاهی یعنی چقدر پول—

الان واحد پول ایران یک ریال است.یک ریال یعنی بیست

شاهی که واحد پول قاجار بوده و ده شاهی یعنی نصف

یک ریال که سکه زرد رنگ و کمی بزرگتر از سکه یک

ریالی بود.باز گردیم به گداخانه.یک مامور شهرداری

مسئول گداخانه بود و مایحتاج آنجا را می خرید و دیگر

بعد از این مرحله چه می شد و چه می کردند برای

من مشخص نیست ولی بعد از مدتی گداخانه تعطیل

شد وبجای گداها یک خانواده سه نفری در آن خانه

ساکن شدند.آقای رضا کریمی و همسر و دخترش

منیره بودند.آنها کمتر علاقه ایی به ایجاد رابطه با

همسایگان را داشتند کما این که کلا همسایه های

ما هم تمایلی به ایجاد ارتباط با خانواده های جدید

را نداشتند.اما منیره دختری زیبا و با نمک بودو حول و

حوش سن خود ما را داشت و پسرهای محل به او

نظر خاصی داشتند و نقطه مشترک خواست پسرها

شده بود ولی با کسی دوست نشد زیرا مادرش او

را تنها نمی گذاشت و پدرش هم سخت مراقب او

بود.ولی در عین همه حرفها منیره به محمد روی

خوش نشان می داد و حالا خاله محمد توانسته بود

ملاقاتی بین این دونفر برقرار کند و یا نه من

نمی دانم.ولی در مورد خود من او را یکبار برای ثبت

نام تجدیدی با مادرش به یک مدرسه بردم و وقتی از

کوچه خودمان خارج شدیم تا رفتیم و برگشتیم با

هم حرف زدیم و عادی بودیم و یک مرتبه هم او و

مادرش را به یک کافه بستنی فروشی بردم و با

هم بستنی خوردیم مهمان من بودند.همین.--

طبق یک قانون نانوشته بین پسرهای محله قرار بود

که به خواهر های همدیگر کاری نداشته باشیم و

همه هم این قانون را تا آخر رعایت کردیم—محمد

که یکدانه بود و خواهرنداشت .منهم یک خواهر

بزرگتر از خودم داشتم که قوز داشت ومشکلی هم

نداشتم ولی دوستان دیگر خواهر داشتند ولی

کسی به آنها توجهی نداشت به حدی که ما آنها

را نمی دیدیم.یعنی اگر از کوچه عبور هم می کردند

ما توجهی نداشتیم—اما چند دختر در محله بودن

که برادرنداشتند .البته دخترانی بودند که از ما

مسن تر بودند و لول خانوادگی آنها بالاتر از سطح

محله بود مثل دختران آقای حسین تهرانی که

مداح و آذان گوی آستانه بود و یا خواهر بزرگ

احمد که بسیار با شخصیت ونجیب بودند.بهر حال

یکی از دختران معمولی محله فاطی آق عباس

بودکه کوچکترین بچه خانواده خود بود .برادر او

ناصر خیلی از ما بزرگتر بود و گاریچی بود.فاطی

شوهر کرد و بخاطر اعتیاد طلاق گرفت و افتاد

دست .....

ادامه دارد

اعترافات 29

ادامه مطلب

و اگر پسری در جای خلوتی او را می دید مثلا در دالان خانه ها و یا کنج یک راهرو

او را به دیوار می فشرد و بدون اینکه واقعا عملی انجام دهد خودش را در تماس با او

تخلیه می کرد و لباس کثیف زهرا را آلوده تر کرده و رهایش می کرد و زهرا بدون این

که پولی و چیزی مطالبه کند و یا حتی آهی بکشد لباس ژنده خود را بالا می کشید و

سر بزیر براه خود ادامه می داد.عمق این تسلیم و سر بزیری ترحم بر انگیز زهرا قابل

توصیف نیست.و من شخصا نمی دانم او را زنی هرجائی و پست بدانم و یا موجودی که

وضعیت بسیار نامناسب و تحقیر آمیز و لجن خود را پذیرفته و تسلیم آن است.زهرا

حدود دوسه سالی در محله و اطرافش حضور داشت و همان طوری که پیدایش شده

بود ناپدید گردیدو شاید بعد از گذشت حدود 55 سال من نام او را آوردم.که همین هم

شاید پاداشی باشد برمراتب تسلیم اوبه سرنوشت شومش در خم کوچه ما یک آب انبار

ازآن نوعی که پله دارد وپائین می رود و شیر آبش در ته یک راهرو پرشیب قرار دارد وجود

داشت.(عکس نمونه آن اب انبارکه درابیانه جاذبه توریستی شده را می اورم ) که آب آن

حتی بدرد دست شستن هم نمی خورد چون سالیان زیادی بدون رسیدگی مانده بود و

زمانی که من بچه بودم شبها از تاریکی آن آب انبار می ترسیدم-پله ها و پائین آب انبار

تبدیل به یک زباله دانی شده بود.و مادرها هم به بچه ها سفارش می کردند که از جلوی

آن اب انباررد نشوند .کلا یک چیز مزاحم و زائد و خطرناک شده بود.روی تشکیلات آب انبار

یک خانه کوچک وجود داشت .در اوایل این خانه گداخانه متعلق به شهرداری بود.یعنی

ماموران شهرداری گداها را از سطح شهر جمع کرده بودند و آنها را در این خانه اسکان

داده بودند.البته گداهای پیر و سالخورده و معلول شدید .چون بقول معروفی واردات قم

مرده و صادراتش آخوند و موجودی آن گدا بود پس جمع آوری و اسکان تمام گدایانی که از

تمام شهرهای ایران به قم آمده بودند امکان نداشت.یادی بکنم از انسانی که شاید در

هیچ جا نامی و نشانی از او وجود نداشت وندارد.یک امامزاده در قم هست بنام خاکفرج.

در آن زمان در کنار درب ورودی او جسمی زیر یک لحاف خوابیده بود و گاهی بادستان

ناقصش به طرف مردم می گفت ددئی—یعنی می گفت ده شاهی---مردم به او کمک

می کردند و دراوایل شب خانواده و یک کس و کار او جمعش می کردند ....

ادامه دارد