اعترافات 33
ادامه مطلب
حالا که به گذشته فکر می کنم. متوجه تنهائی و بی مشاور بودن خودم می شوم.دبیران بی انصاف و یا گرفتار، هرگز در کنار من قرار نگرفتند. و شاید اگر کسی در کنار من بعنوان هم صحبت و یا مشاور قرار می گرفت. من می توانستم. ظرائف کار را بیشتر کنم.داستان به این صورت به پایان می رسد. که مسئولین بانک متوجه اشتباه خود شده. و علاوه بر این که این خبر را به داود می دهند. چیزهایی را که خریده بود. توقیف می کنند. و سفارشات او را که به فروشگاهها و مغازه ها داده بود. کنسل می کنند. و در این لحظه، داود متوجه واقعیت زندگی خود. و پوچ بودن کلیه آرزوهای ساده خود، می شود. و تقریبا با شروع یک زندگی مناسب تر، نمایش به پایان می رسد.در آن شب. آن قدر فشار روانی روی من بود. که هیچ چیزی بعد از نمایش را، بیاد ندارم. حتی این که چطور به خانه رفتم .و یا این که عکس العمل مادرم. که مرا تا حد زیادی دوست داشت. را نمی دانم.اگر یادم باشد. نقش های مقابل مرا، دوستم زند وکیلی ومراد گنجه ایی بازی می کردند. و اگر موفق شوم. تنها عکس نمایش را پیدا کنم. در این جا پخش خواهم کرد.نکته جالب تر که در این زمان به آن توجه می کنم. این است که نزدیک ترین دوستان. یعنی محمد قاضی و آق حسن .هیچ عکس العمل و نظری به کار من ندادند. و حتی برای تماشا هم نیامدند.
در تهران محله ایی بود بنام قلعه که جوانان از راه های دور و نزدیک برای عشقبازی با فاحشه ها به آن جا می رفتند و چند شهر مهم دیگر ایران هم دارای چنین محلاتی بودند.ولی شهرنوی تهران از معروفیت بیشتری برخوردار بود و بعدش ---دوب---آبادان بود ودر بندرعباس نیز این اواخر محله ایی بنام ---بابا غلام -- برای این کار راه انداخته بودند .شرح مختصری از وضعیت یک خانه در این محله قلعه را که سال ها پیش نوشته ام در ادامه می اورم
یک درب دولنگه آهنی که همیشه باز بود پلاک هم داشت
آب خانه ها لوله کشی شده و برق هم داشتند.
پس از ورود، یک پرده که سالن را از بیرون جدا می کرد .پیش رو بود....
ادامه دارد