اعترافات 51
ادامه مطلب
سال هایی را در قصر فیروزه دو با سختی اقتصادی زندگی کردیم و در نهایت برای گریز از فقر درخواست انتقال به دزفول را دادم و خیلی زود به عنوان رئیس کنترلر دزفول انتخاب شده و به آن جا رفتم.قبل از درخواست انتقالی- موضوع کلی وضعیت را با همسرم در میان گذاشتم و موافقت او را برای انتقال جلب کردم.اول خودم به دزفول رفتم و پس از تحویل گرفتن مسئولیت و مشخص شدن تقریبی خانه محل سکونت به تهران آمدم و اثاثیه را بار زدیم و بطرف دزفول حرکت کردیم-البته بجای خانه ایی که قرار بود به من بدهند خانه دیگری دادند که البته خوب بود ولی موقعیت خانه قبلی خیلی بهتر بود.بهر حال وارد پایگاه شدیم و مشغول تخلیه اثاثیه.تعجب می کردیم که چرا هیچ کس نیست و کسی را از همسایه ها نمی بینیم. این موضوع باعث شد که غم غربت بیشتر روی همسر اثر بگذارد و او تا آخر اقامت ما در دزفول ناراحت و ناشاد ماند.کار من در دزفول دچار تنش های زیادی شد که در نهایت بابت موضوعی که در خاطراتم مشروح به آن پرداخته ام کلا موقعیت هر شغلی را از من گرفتند و تا آخر شاغلی من شغل مناسبی پیدا نکردم. جریان بطور خلاصه این است که من موضوع اسکناس های تقلبی که معاونم پیشنهاد داده بود را به حفاظت اطلاعات خبر دادم و کنترلر ستاد از این جهت مرا بایکوت دائم کرد.بعد از حدود دو سال از دزفول مجددا به تهران منتقل شدم و دچار مصیبت های زیادی هم شدم .ودر نهایت یک خانه در قصر فیروزه یک به من واگذار شد تا از سکونت در سه شاخه بیمارستان به آن جا نقل مکان کنم. در یک سوم آخر زمان شاغلی بدترین و سخت ترین مصیبت ها به من رسید از آن جمله ترک خانه توسط همسرم که تا چهار سال بعد از بازنشستگی هم به کرات و حتی به مدت دو سال و نیم ادامه یافت—در تمام این مسائل من به فرزندانم فکر می کردم و به همین دلیل توانستم زندگی خانوادگی را حفظ کنم.
سال 82 مدت شغل من به پایان می رسید و باید بازنشست می شدم.ولی نمی دانم به چه دلیلی یک سال به من فرجه دادند و من در برج آذر 83 بازنشست شدم.در این یک سال اتفاق جالبی برای من افتاد .یک روز که من رئیس بودم نامه ایی آمد که خواسته شده بود یک نفر جهت عضویت در بتاجا معرفی کنیم و من دستور دادم که مرا معرفی کنند .نامه تنظیم شد و امضا کردم و فرستادم به کار گزینی.تا آن روز من هیچ امیدی به خانه دار شدن نداشتم چون تمام پس انداز و ثروتم حدود یکصد و پنجاه هزار تومان بود .خلاصه حدود چهل روز از ارسال نامه گذشته بود که متوجه شدم هیچ اقدامی در مورد نامه صورت نگرفته موضوع را پیگیری کردم و فهمیدم جانشین کارگزینی نامه را بایگانی کرده به او اعتراض کردم.او گفت افسران مالی خانه دارند.با او مشاجره کردم و به تیمسار رئیس اداره مهندسی گزارش دادم.تیمسار برگی ضمن توبیخ و تنبیه فرد مورد نظر نامه را به جریان انداخت و چون مسئول پذیرش و نماینده بتاجا ستوان داریوش علیزاده بود که سال ها با هم در مدیریت حسابرسی کار کرده بودیم عضویت من در بتاجا مسلم شد و من توانستم با پول بازنشستگی که حدود چهارده ملیون تومان بود در صف واگذاری مسکن قرار بگیرم .ارزش خانه ایی که به من واگذار گردید در سال 85 حدود 31/6ملیون تومان بود که از محل پاداش پایان خدمت و وام بانکی و چند قرض و قوله فراهم شد و من در سال 86 یک خانه 128 متری در یک بلوک 24 واحده در مجتمع نسیم شهر اندیشه تحویل گرفتم.من نفر دوم بعد از آقای شعبان محبی بودم که ساکن بلوک شدم.در زمان اساس کشی همسرم با من قهر بود و من تمام امور مربوط به بسته بندی اثاثیه و سایر امور را به تنهائی انجام دادم.فقط روز اسباب کشی هر سه بچه ها آمدند ولی دریغ از یک کمک ساده فقط ایستاده تماشا کردند.در طبقه سوم ساختمان که نیمه کاره بود کارگرانی سکونت داشتند و در بین راه مقداری از وسایل کوچک و خوراکی ها مثل روغن را دزدیدند که من بعد از مدتی یک لیوان استیل را دیدم و از آن ها پس گرفتم ولی به روی آن ها هم نیاوردم.از بین همین کارگران با جواد که یک کارگر لیسانس بود و یکی دیگرشان به نام احمد- صمیمی شدم و حتی یک مسافرت هم به کوهدشت رفتیم.برای ادامه زندگی یک اطاق را سرو سامان دادم و چون در بیمارستان امام خمینی مدیر تولید غذا بودم فقط شب ها برای خواب به خانه می امدم.اولین زمستان با کمک و همراهی آقای محبی سهمیه گازوئیل گرفتیم و شوفاژ خانه را راه اندازی کردیم.وضعیت موتور خانه خوب بود ولی وضعیت دودکش های موتور خانه ظاهرا خراب بود چون یک روز صبح که از خواب باسر درد بیدار شدم متوجه شدم که کل خانه پر از دود گازوئیل است .خدا رحم کرد که خفه نشدم.آقای محبی با این که فرد محتاجی نبود و بازنشسته نیروی زمینی بود طبع گدائی داشت و آن سال من تا آخر زمستان تمام پول گازوئیل را می دادم تا اواخر زمستان آقای اعتمادی به ما اضافه شد و فکر کنم ایشان هم یک نوبت با من در پول گازوئیل مشارکت کرد.
ادامه دارد