اعترافات23

ادامه مطلب

دوم===پسر بچه ایی شانزده هفده ساله پشت یک جیپ در خیابان مولوی

به سرعت رانندگی می کرد که ناگهان یک بچه پرید جلوی ماشین.

این صحنه ها درست مثل فیلم اسلو موشن در جلوی چشمان من اتفاق

می افتاد.بچه روی هوا بلند شد و چند متر آنطرفتر به زمین خورد.البته

راننده ترمز کرده بود ولی سرعت ماشین زیاد بود و در نتیجه تصادف اتفاق

افتاد.زمانی که ماشین متوقف شد راننده از پشت ماشین پائین پرید و در

رفت.آدمهائی که شاهد ماجرا بودند بهت زده منظره را نگاه می کردند ولی

می دانم که هیچ یک مثل من واقعا از اول حادثه کاملا شاهد قضیه نبوده.لحظاتی

گذشت و من بسرعت عکس العمل نشان دادم بطرف بچه دویدم و او را از

روی زمین بلند کردم و شروع کردم به دویدن سمت بیمارستان گلپایگانی .ولی

یک تاکسی در کنارم توقف کرد و گفت بیمارستان اورژانس ندارد سوار شو تا

ترا به یک بیمارستان برسانم.با مصدوم سوار تاکسی شدم و جلوی یک

بیمارستان که حالا یادم نیست پیاده شدم .راننده تاکسی پولی از من نخواست و

اگر هم می خواست من حتی یک ریال هم پول نداشتم.حالا فکر می کنم که راننده

تاکسی فکر کرده من راننده جیپ بودم .ولی اهمیتی ندارد.مصدوم را به اورژانس

رساندم و ماجرا را تعریف کردم ولی از عکس العمل و حرکاتی که پرستاران و

مسئولین اورژانس انجام دادند حس کردم که در دردسر افتاده ام.چون می دانستم که

به راننده جیپ هرگز دسترسی نخواهم داشت و حتی صورت او را هم ندیده بودم و

احتمال دادم که راننده بدون اجازه صاحب ماشین رانندگی کرده فهمیدم که ممکن

است مرا هم بجرم دزدیدن ماشین و هم تصادف بگیرند و با موقعیتی که داشتم هیچ

راه فراری برایم باقی نمی ماند.با جمع بندی و نتیجه گیری از مسائل از یک فرصت

ناب استفاده کرده و بسرعت اورژانس و بعدش بیمارستان را ترک کردم و هنوز

که هنوز است از سرنوشت آن مصدوم اطلاعی ندارم.ولی مهم است که توانستم با

وجود این همه خطر واقعا به یک انسان کمک کنم.سال های طولانی بعد در این

مقررات تجدید نظر شد و کمک به مصدومین آسان تر شد و جان افراد زیادی که

بخاطر آن مقررات از بین می رفت کمتر شد.

در محله ما عادت عجیبی در جریان بود.زمانی که یکی از بچه ها لباس نو می پوشید

مورد تمسخر بقیه قرار می گرفت و از او با انواع اصوات و متلک ها پذیرائی

جانانه ایی به عمل می امد.من که شخصا جرات نداشتم با لباس نو برای اولین مرتبه

تنها خارج از خانه بروم.حالا این رسم سایر محلات و یا ....

ادامه دارد

اعترافات 22

ادامه مطلب

خواننده گرامی برای آمرزش روح مظلوم و بی گناه ایشان فاتحه ایی قرائت کنید و یا طبق اعتقاد خودتان برای ایشان خیر خواهی اخروی بفرمائید.

در یک زمانی بین 1345 تا سالها بعد یک مقررات خاصی در مورد تصادفات وجود داشت .در این شرایط اگر کسی مصدومی را به بیمارستان می رساند مخصوصا اگر ماشین داشت او را بازداشت می کردند و تا او ثابت کند که از جهت کمک و نجات مصدوم او را به بیمارستان رسانده پدرش در می امد وچه بسا که اشخاص خیر خواه در این راه دچار آسیب و خسارات زیادی شدند.بهر حال دو اتفاق تقریبا در یک سال برای من افتاد که هم شانس اوردم و هم توانستم به مصدومین کمک موثر بکند.ارتفاع پشت بامهای خانه های خشت و گلی محله ما بیش از سه متر است و روزی نوه عمویم جلوی چشمان من از پشت بام خانه عمویم یعنی پدربزرگش سقوط کرد.هیچکس در کوچه نبود و احمد همچنان بیهوش کف زمین دراز کشیده بود.من بدون هیچ فکری و ترسی او را از زمین بلند کردم و تا بیمارستان گلپایگانی که فاصله کمی با خانه ما داشت دویدم و او را به اورژانس رساندم. درست بیاد ندارم ولی هیچ پولی نداشتم و نمی توانستم دستورات پزشک را در مورد هزینه ها اجرا کنم.حالا یادم نیست مادرش یعنی دختر عمویم آمد و یا چطور شد خلاصه من از بیمارستان خارج شدم و البته بعدا شنیدم که حال احمد خوب شده و آسیبی ندیده همچنین هیچ یک از خانواده عمویم نه از من تشکر کردند و نه چگونگی موضوع سقوط را پرسیدند.حتما خود احمد قصه را گفته و آنها دیگر نیازی به سئوال از من پیدا نکردند ولی علت عدم تشکر آنها را نمی دانم.احتمالا دختر عمویم تشکر کرده ولی زیاد بیاد ندارم

ادامه دارد