اعترافات47
ادامه مطلب
ما تقریبا از تنهائی نجات پیدا کرده بودیم ولی هنوز محیط و موارد دیگر برایمان تازگی داشت.علاوه بر ما سه نفر یکی دیگر از هم دوره ای های ما هم منتقل شده بود بنام جعفر میرآخورلی.اخلاق ایشان زیاد با ما جور نبود و خیلی زود روابط نزدیکمان با او قطع شد.ولی یک خاطره چهارنفری دارم که می گویم.در یکی از صبح های تعطیل برای صرف صبحانه به یک قهوه خانه در شهر رفتیم و صبحانه خوردیم در زمان حساب کردن متوجه شدیم که از ما بیش از حد معمول پول گرفته است.من به دوستان گفتم نقشه ایی دارم.وآن ها پس از شنیدن با آن موافقت کردند.فردا رفتیم و از سوپر مارکت عین صبحانه دیروز اجناس تهیه کردیم .و دوباره رفتیم به همان قهوه خانه و مطابق دیروز سفارش صبحانه دادیم.بعد از صبحانه برای حساب به صندوقدار مراجعه کردیم و او حساب صبحانه ما را کمتر از دیروز گفت ولی باز هم چنان گران بود .من گفتم ما پول نمی دهیم و می خواهیم صبحانه را پس بدهیم.طرف خندید و گفت شما صبحانه را خوردید چطور پس می دهید.ما که منتظر چنین برخوردی بودیم کل اجناس صبحانه را روی میز گذاشتیم و طرف هم چنان مبهوت به ما نگاه کرد و ما پول چائی را حساب کرده و بیرون آمدیم.این اتفاق باعث نزدیکی بیشتر من به برادران خرمی شد و ما در بابلسر یک دوران بسیار شاد و جذاب و خوب را پشت سر می گذاشتیم.رئیس من در خرداد 54 در یک تصادف مرد و من رئیس شدم ولی هیچ چیزی بلد نبودم-رئیس کنترلر پدافند ترتیبی داد تا من کارهای مورد نیاز را در ماموریت به تهران در طول شش ماه آموزش ببینم.در قسمت من یک کارمند محترم بنام غلامحسین حسامی بود که با او کاملا دوست شدم و در بسیاری از تنگناهای تخصصی واقعا کمک حال من بود.آقای حسامی یکی دو سال بعد از سال 57 با خانواده به اسپانیا رفتند.جالب این که او رئیس حسابداری فرماندهی پدافند شده بود و پست خوبی داشت .ولی دست از همه چیز شست و پنهانی به اسپانیا رفت.او تمام کارهای خود را مرتب و تمیز انجام داده بود .و هیچ مشکلی برای نفر بعدی در مورد تحویل گرفتن مسئولیت پیش نیامد.آرزو می کنم که خود حسامی و یا یکی از اهل خانواده اش در هر جای دنیا هستند این وبلاگ را بخوانند و خبری از این دوست دوران جوانی به من بدهند.بعد از مدتی که حدود یک سال و چند ماه طول کشید بالاخره یک افسر ارشدتر از من به بابلسر منتقل شد بنام عباس ایرائی.عباس مرد خوب و با حالی بود و بسرعت به جمع من و حسامی اضافه شد .با این که عباس از من ارشد تر بود ولی به اندازه من متخصص نبود لذا او رئیس بود ولی کل وظائف را من و حسامی می گرداندیم.شب های زیادی وقت ما سه نفر در بابلسر و شهرهای اطراف به کافه گردی و دم به خمره زنی می گذشت.برادران خرمی با این موارد آشنا نبودند و تا آن زمان لب به مشروب نزده بودند و به همین دلیل من که نمی خواستم ایشان بوسیله من با مشروب آشنا شوند از ایشان فاصله گرفتم.محمود داماد خواهرم شده است و تا حالا هم مشروب نخورده ولی مسعود که بعدا خلبان شد مشروب خوردن را با عباس شروع کرده بود .البته بعد از این که من به جاسک منتقل شدم و عباس با برادران خرمی نزدیک شدند این اتفاق افتاد.
ادامه دارد