اعترافات 52
ادامه مطلب
کار جدائی من و همسرم در نهایت به طلاق رسید و ما از هم طلاق گرفتیم.البته من یک وکیل داشتم و به همین دلیل کارها خیلی راحت و درست پیش رفت. بعد از گرفتن حکم طلاق از دادگاه در شهر اندیشه به یک محضر مراجعه کردیم و مراسم شرعی طلاق را هم بجا آوردیم. با توجه به جدائی بیش از یک سال و نیم که من به تنهائی زندگی کرده بودم زیاد از حسی که بعد از طلاق پیدا کردم خوشم نیامد.زیاد بخاطر ندارم ولی بعد از یکی دو هفته با وساطت برادر و باجناقم رفتیم خانه برادرم و در آن جا رجوع کردیم-کمی به عقب برگردم-پس از مدت ها تنهائی از آقای محبی خواستم اگر یک مورد مناسب برای ازدواج با من سراغ دارد معرفی کند.بعد از گذشت مدت کمی آقای محبی گفت یک مورد نزدیک خانه پدرخانمش هست و قرار گذاشتیم و یک روز به اتفاق آقای محبی و همسرش رفتیم تهران منطقه شهرک ولیعصر و اول وارد خانه پدر خانمش شدیم پیر مردی خوش چهره و فوق العاده آرام و جذاب بعد از هماهنگی های اولیه وارد خانه آن خانم شدیم-خانمی در حدود سی و نه ساله که بدون فرزند بود و پیش خانواده اش زندگی می کرد.شوهر اول او معتاد بود و به همین دلیل جدا شده بودند. در جلسه اول همدیگر را پسندیدیم و خدا حافظی کردیم .بعد از یکی دو هفته خانم محبی گفت چرا به او تلفن نمی کنی من شماره اش را گرفتم و با او وارد تماس تلفنی شدم. او خیلی آهسته صحبت می کرد و من غالبا سخنان او را بطور کامل نمی شنیدم.از هر موضوعی با هم گفتگو می کردیم. تماس ها هر روز افزایش پیدا می کرد و من غافل از صورتحساب تلفن بودم که ناگهان از مخابرات برای من پیام آمد و حدود پانصد و سی هزار تومان صورتحساب تماس های من شده بود که بنظر من هزینه تماس های بی اهمیت شده بود و از این بابت رضایت نداشتم. یک مرتبه هم مرا بخانه خواهرش دعوت کرد و کمی در خیابان گشتیم و به خانه خواهرش رفتیم.او ظاهرا در پی دست یابی به یک نتیجه بود که آیا من می توانم دارای فرزند بشوم یا نه که در گفتگوها برایش مشخص شد که من می توانم. بتدریج و با توجه به جمیع جهات زیاد تمایلی به ازدواج با او در خود احساس نمی کردم بخصوص که بیش از بیست سال اختلاف سنی بین ما اصلا ازدواج عاقلانه ایی بنظرم نمی رسید.
بعد از رجوع به خانمم در همان جلسه با او تماس گرفتم و ضمن عذرخواهی پایان رابطه را اعلام کردم و دیگر از او خبری ندارم.
ادامه دارد