ادامه مطلب

مثل محوطه مسقفی بودند که فضای کمی بین اطاقها وجود داشت و

درب خانه به این فضا باز میشد و مراجعین در این محوطه جنده ها

را می دیدند و می پسندیدند و یابیرون می رفتند و اگر ازدحام می شد

یک پیر مرد و یا میان سال با صدای بلند فریادمی زد همین دوتا خانم

را داریم کسانی که نمی خواهند بروند بیرون –خلوت کن آقا د برو

بیرون دیگه و....حالا کلاس بعضی از این مکانها بالاتر بود و

جنده های تازه داشتند.بالاترین قیمت ژتون در این خانه ها بیست و

پنج تومان بود و این قیمت معمولابه جنده هایی تعلق می گرفت که

مثلا شبیه فروزان و یا مرجان بودند در حالی که واقعا شبیه نبودند

ولی مشتریان دلخوش به همین حرف ها با یاد و خاطره هنرپیشه های

مشهور زن، پول ژتون را پرداخت می کردند.فاحشه بودن مشکلات

زیادی داشت. از جمله بزرگ کردن فرزندان بود. که آنها مجبور بودند.

برای بچه های خود، پرستار بگیرند .و در خانه هایی، بنام نجیب خانه،

آنها را نگهداری کنند .گاهی بعضی از این بدبختها، شانس می اوردند.

و کسی خاطر خواه آنها می شد .که خود این موضوع هم دو جنبه متفاوت

داشت. اگر یک شخص خوب و غمخوار و به درد بخور خاطر خواه می شد.

ممکن بود طرف را از این بدبختی نجات دهد .راه نجات هم یا فرار جنده

بود و یا پرداخت سفته های سنگین قیمت که آنهارا امضا کرده بودند .

واگر خاطرخواه یک شخص لات و عوضی بود می شد باجگیر و از

محل در آمد آن بد بخت امورات خود را می گذراند.رفتار این لاتها

با این بدبختها بسیار وحشتناک و خارج از هر قاعده ایی بود و معمولا

یکی ازطرفین دیگری را معتاد می کرد.حالا در اینجا سرنوشت جنده ایی

که در زمان کارش معتاد شده را عرض می کنم.

رهگذرانی که معمولا کار خودشان راسبک کرده بودند و یا دوست

داشتند به خیابان دوم بروند زمانی که به کوچه التماسی ها می رسیدند

اگر ادرار داشتندایستاده می شاشیدند .در این کوچه ها بوی آمونیاک و

ادرار آنچنان آزار دهنده و بد بود که عابرین سعی می کردند زودتر از

آنجا عبور کرده و بروند.حالا دراین دو کوچه موجوداتی را می دیدی

که با پارچه ایی که ده سال پیش یک پیراهن دامن دار بوده بدن زرد و

نحیف خود را پوشانده اند(حتی در زمستان) واین لخته پارچه چیزی

از بدن آنها را پوشش نداده.با دهانی که یکی دو تا دندان داشت و یا

اصلا دندانی نبود با التماس به رهگذران می گفتند از هر طرف که

بخواهی—دهنی هم کار می کنیم ترو خدا بیا دارم از خماری

می میرم .دبیالامصب و بعد آویزان نفر بعدی می شد. انواع التماس ها

و انواع کارهائی رامی توانستند انجام بدهند را با التماس می گفتند وگاهی

هم آدم مفلوکی که زیر فشار شهوت له شده بود و یا رهگذر دلسوخته ایی

چیزی به آنها می داد.مشتری این التماسی ها مردان مسن و فقیری بودند

که با پنج و یا ده ریال خودشان را بااین ها سبک کرده و می رفتند.و در

کنار این دو خیابان مردان معتادی بودند که گدائی می کردند و یا

نمایش های وحشتناکی را اجرا می کردند مثل خوابیدن روی شیشه

شکسته ها و یا روی میخ.خودم شاهد بودم که شیشه ها پشت طرف

را قاچ قاچ کرده بود ولی دریغ از یک قطره خون.دنیای عجیبی بود .

داستان --خاطر خواه ---نوشته ارونقی کرمانی که در مجله اطلاعات

هفتگی منتشر می شد یک قسمت کوچک و نادر از سرنوشت این....

ادامه دارد