اعترافات45
ادامه مطلب
روزهای دوشنبه موقع مرخصی متاهلی بود و دانشجویانی که سابقه درجه داری داشتند و متاهل بودند به مرخصی می رفتند و صبح سه شنبه به پادگان مراجعه می کردند و ما دانشجویان مجرد در ظهر سه شنبه وقت نهار مسئله ایی داشتیم—آن ها از خانه های خود انواع میوه ها مخصوصا خیار می اوردند و سر میز نهار با غذای خود خیار می خوردند.حالا بهر دلیل هیچ تعارفی هم به دیگران نمی کردند ولی ما که سه چهار روز بود میوه ندیده بودیم از بوی تند خیار واقعا کلافه می شدیم و خیلی به ما سخت می گذشت..شاید این مورد را شما هرگز تجربه نکرده باشید ولی بوی خیار عجیب نافذ است
در اواسط درس انگلیسی بودیم که تصمیم گرفتند ما را به کلاس های تخصص بفرستند و بدون دخالت دانشجویان، ظاهرا طبق معدل دیپلم آن ها قرار شده بود که به تخصص های معینی بروند و تخصص ما شد امور مالی و دوره آموزش مالی برای تعدادی از ما شروع شد در همین جا عرض کنم که حتی یک مورد از آموزش های آن ها در طول زمان کاری من، به کارم نیامد و آن چه که آموختم در حین کار بود.دوره آموزش ما به اتمام رسید و حدود بیست روزی بیکار بودیم که گاهی وقت خود را با دانشجویان بی ام تی---یعنی بی سردوشی ها می گذراندیم و آن ها را بقول معروف مانور می کردیم.سر تاریخ درجه من ابلاغ شد و من به درجه ستوانسومی نائل آمدم.تا قبل از ما علامت درجه ستوانسومی یک پنج گوش مانند یک سکه بود ولی برای ما مقرر شد که یک پنج گوش تو خالی درجه ستوانسومی بشود و زمانی که می خواستند با ما شوخی کنند می گفتند درجه شما واشر است.
بنا به دلایلی که شاید در خاطرات خودم توضیح داده ام من به فرماندهی پدافند رفتم و با درجه افسری مشغول شدم---در حقیقت حدود سه ماه بعد از مرخصی تحصیلی در یک اطاق که رئیس آن سروان خوش تیپی بنام محمود تقدیسی بود و دو همکار خانم که یکی از آن ها بسیار زیبا بود بنام خانم رضائی و خانم مفتخری هر روز بودم-خانم رضائی دختر رئیس کارگزینی پدافند بود که شل مادر زاد بود و بد جوری لنگ می زد.آن امور مالی+تخصص+ها هم کار بخصوصی نداشتند و خانم رضائی دائم مشغول ور رفتن با ناخن هایش بود.
ادامه دارد