ادامه مطلب

مطالب پیش رو بواسطه فراموشی من در مورد یک مسئله مهم و حیاتی در زندگیم نوشته شده و مربوط به سالهای 1361 به بعد است که اجبارا در قسمتهای آخر نوشته می شوند.زمانی که من از جاسک به تهران منتقل شدم و با پس انداز مناسبی زندگی در تهران را شروع کردم با توجه به جو انقلاب و اینکه امید چندانی به ارتش نداشتم تصمیم گرفتم سرمایه خود را به کسب و کار بزنم به همین خاطر با برادر بزرگم که در طول زندگی خیلی به من لطف کرده بود صحبت کردم .او راننده تاکسی بود من به او گفتم لازم نیست شما پول و سرمایه ایی بیارید.شما فقط از صبح تا ساعت سه بعد از ظهر در مغازه باشید تا من از اداره بیایم.در ابتدا یک باب مغازه در خیابان خاوران خریدم و به تدریج دو دهنه دیگر اضافه کردم--مغازه را به فروشگاه لوازم خانگی تبدیل کردم و توسط آشنایانی که داشتم از بازار تهران و تیمچه حاجب الدوله اجناس را تهیه می کردم.با توجه به اینکه برادرم سواد خواندن و نوشتن نداشت زیاد اصراری در نوشتن فروش ها و خریدها نداشتم.برادرم بطور کلی رانندگی را کنار گذاشت و تمام وقت در مغازه ماند.برادرم شخص مومن و نماز خوانی بود .کمی به عقب برگردیم--زمانی برادرم در قم مغازه دوچرخه سازی داشت.زمانی که قرار شد به تهران مهاجرت کند وسائل یدکی دوچرخه ها را در جعبه هایی گذاشت و در زیر زمین خانه ما گذاشت.بعد از گذشت چندین سال و تقریبا بزرگ شدن من و اینکه برادرم دیگر راجع به این لوازم تصمیمی نداشت من با اجازه مادرم و احتمالا خودش لوازم را بتدریج می فروختم و تا زمان تمام شدن کلیه وسائل این روند ادامه داشت.سالها گذشت و من محبت های زیادی از برادرم دیدم-زمانی که بقول معروف دستم به دهنم رسید و پس اندازی فراهم شد گفتم چه بهتر که در جهت جبران محبت های برادرم و مخصوصا اینکه او نماز خوان ومسلمان معتقدی بود با خیال راحت رفتم و با او شریک شدم.یک مرتبه که می خواستم برای خرید اجناس به بازار بروم از او بیست هزار تومان خواستم و او مبلغ را پرداخت کرد و من به بازار رفتم.در آنجا متوجه شدم که مبلغ بیست هزار تومان نیست و نوزده هزار تومان است--چیزی در دلم فرو ریخت ولی چیزی به روی برادرم نیاوردم.به تدریج دو دهنه دیگر مغازه ها را هم خریدم و مراعات برادرم را زیاد می کردم و حتی یک مرتبه هم از او حساب و کتاب نخواستم بعد از گذشت سه سال رفتار برادرم کاملا عوض شده بود و بسیار با من عصبانی و برافروخته صحبت می کرد و بهانه های مختلف می اورد و خلاصه عرصه را بر من تنگ کرد تا جائی که میتوانستم به مغازه مراجعه نمی کردم.مغازه هایی که همه اش متعلق به خود من بود.بالاخره پیشنهاد فروش دادم ولی مدتها گذشت و من خبر از مراجعه خریدار نداشتم.یکی از دوستان را بعنوان خریدار جا زدم و او پس از مراجعه به مغازه از برادرم شنیده بود که این مغازه ها فروشی نیستند.یک مدت دیگر گذشت و پسر بزرگ برادرم پیشنهاد خرید مغازه ها را داد که من با قیمت خرید آنها را بفروشم و قسمت زیادی از پول را هم قسطی بگیرم--مدتی فکر کردم و تصمیم گرفتم بین مال دنیا و برادرم برادرم را انتخاب کنم چون فهمیده بودم که او سخت از طرف خانواده اش مخصوصا پسرش علی و دخترش اعظم تحت فشار است و من ترسیدم خدای نکرده سکته کند این بود که دست از کل ثروت و مغازه ام شستم و با شرایط کنار آمدم .شاید باورش سخت باشد ولی بعد از این اتفاق برادرم حتی از تلفنی که خودم پولش را داده بودم یک بار هم به من تلفن نزد و بعد از این موضوع ارتباط من کلا با خانواده و خود برادرم قطع شد.البته این طرز رفتار من مورد انتقاد شوهر خواهرم و خواهرم و فرزندان او قرار گرفت.ولی من پاسخ سئوالات آنها را ندادم و از کار خودم راضی بودم-کل پول مغازه ها و اقساط آن دود هوا شد و من هیچ طرفی از آنهمه زحمت و پس انداز نبردم و فقط یک دستگاه پیکان خریدم که به مدت بیست و سه سال آنرا داشتم-این کار من توان مالی خانواده ام را بشدت کاست و هنوز هم هیچ امکاناتی جایگزین آنهمه ثروت و دکان و ماشین بنز و....نشد.بعد ها مغازه در طرح اتوبان امام علی قرار گرفت و برادرم بابت فروش مغازه ها مبلغ هنگفتی صاحب شد.فرزندان من وقتی بزرگ شدند اعتراض جدی نکردند ولی از این کار منهم رضایت نشان ندادند.بعد از فوت برادرم فقط در یک مجلس ختم شرکت کردم و تمام.

پنج روز از قبل از بازنشستگی رسمی در یک کارخانه ساخت رادیاتور شوفاژ مشغول بکار شدم .وظیفه مشخص و معینی نداشتم .دوسه ماهی لیستها و حسابها را تنظیم کردم و بعد چون هم راه دور بود و هم مسائل دیگری وجود داشت به همکاری خودم خاتمه دادم.البته حدود بیست روز هم در فروشگاه صاحب کارخانه که فروش قطعات هیدرو لیک بود مشغول بودم .شرایط کار در آن فروشگاه بصورت خاصی مشکل بود که یکی از آنها نبود دستشوئی و توالت در محل کار و اطراف آن بود.مدتی بیکار بودم و بعد بواسطه ناصر خواهر زاده ام با امیر که پیمانکار آشپزخانه بیمارستان هزار تختخوابی شده بود آشنا شدم و بعنوان مدیر داخلی و ناظر بهداشتی آشپزخانه مشغول شدم و به مدت بیش از سه سال بصورت متقاطع مشغول بکار بودم.این شغل با توجه به موارد موجود بسیار مورد پسند من بود و مخصوصا کارکردن با حدود 43 نفر کارگر متخصص آشپزی و جلب حمایت ایشان و پیشرفت امور طبق برنامه و کلا مسائل مربوط به طبخ و پخش غذا بسیار جالب و سرگرم کننده و خوب بود.

بعد از بیمارستان در چند شرکت و موسسه دیگر بصورت مقطعی کار کردم و بعد بطور کلی فعالیت کاری را ترک کردم و به وبلاگ نویسی و نوشتن بطور کلی روی اوردم........

آپلود عکس