ادامه مطلب

.بعد از سفر طولانی رسیدیم و وارد خانه شدیم.در سفر اولم یک خانه افسر ارشدی یعنی با چهار اطاق خواب به من واگذار شده بود .این خانه را مجبور بودم با مشترک دیگری که میرآخورلی بود تقسیم کنیم.خانه آن قدر بزرگ بود و سرویسهای متعدد و جدا داشت که هیچ وقت مزاحم همدیگر نشدیم.البته بعد از حدود دو ماه به هریک از ما خانه مناسب و جداگانه دادند .همراه هر خانه هم یک کولرگازی 24 هزار تقریبا نو به من واگذار شد.خسته و کوفته وارد خانه شدیم و همسر با شتاب بطرف شیر آب رفت تا آب بخورد که ناگهان صدای فریادش بلند شد و سعی کرد آب دهانش را بیرون بریزد.من در آن حالت به او گفتم که من که بشما گفته بودم آب شور است.بهرحال از ظرف آبی که آب شیرین داشت به او دادم و او پس از شستن دهانش کمی اب خورد.حالا بعد از چندین سال متوجه هستم که برخورد با این مسائل توسط یک دختر هیجده ساله تا چه میزان می تواند سخت و حیرت انگیز باشد.

در جاسک من رئیس کنترلر و ذیحساب شدم.همکاران من در حد سن و سال خودم و کمی بیشتر داشتند و بسرعت هم مرا پذیرفتند .مقطع زندگی در جاسک علیرغم گرما و راه دورش و سایر محدودیت ها برای من یکی از بهترین و پربار ترین زمان عمرم محسوب می شود و آن سه سال و خورده ایی برای همیشه در خاطر من با خوبی و موفقیت همراه است.

وضعیت کلی اقتصادی خانواده در حد متوسط پائین بود ولی من با درایت و پس انداز و چندین معامله خوبی که همراه با بچه محله ها انجام داده بودیم از وضعیت اقتصادی درستی برخوردار شدم.زمانی که از جاسک به تهران منتقل شدم با پول و وامی که به من تعلق می گرفت می توانستم.در قسمت بالا و متوسط خوب تهران یک خانه بخرم.ولی چون انقلاب شده بود و من اطمینان چندانی به شغل و ارتش نداشتم فکر کردم که اگر به فعالیت تجاری بپردازم

می توان موقعیت های خوبی فراهم آورده و از ارتش هم بیرون بیایم-من از کسب و کار هیچ اطلاعی نداشتم .لذا نقشه خودم را اول با برادرم حاج ابراهیم مطرح کردم و از او خواستم که با شراکت هم کاری صورت دهیم او نپذیرفت و من ناچار با برادر بزرگم حاج تقی مشورت کردم و گفتم لازم نیست شما پول و سرمایه بیاوری هم چنین شما صبح ها در مغازه باش و من بعد از ظهرها که آمدم شما برو و با تاکسی کار کن. و ما دوتا شریک سهم مساوی خواهیم داشت او پذیرفت و من یک مغازه در خیابان خاوران نرسیده به خیابان اتابک نبش یک پاساژ خریدم. مغازه را با چه شور و ذوقی دکور بندی کردم و از بازار و تیمچه حاجب الدوله مقادیری لوازم خانگی و از یکی از آشنایان کولر و یخچال و ماشین لباسشوئی در مغازه آوردم.بعد از مدت کوتاهی متوجه شدیم که صاحب مغازه ها مایل به فروش مغازه های دیگر به ما هست .من دو مغازه دیگر هم از او خریدم. و کار را گسترش دادم.در تمام این مدت من یک ریال از فروش و سود و هر چه که بود برداشت نکردم.

ادامه دارد