خودم2
با مرگ شوقی من ارشدترین افسر مالی بابلسر شدم و از ستاد دستور آمد که من بشوم معاون مالی یگان یعنی رئیس کنترلر.من اعلام کردم که هیچی بلد نیستم و اجرای این دستور برای من غیر ممکن است در نهایت از طریق ستاد به من ابلاغ شد که تا شش ماه در هر ماه یک هفته به تهران بروم و تعلیمات لازم را ببینم و از این طریق بود که من در عرض شش ما ناچار به یاد گرفتن مسائلی شدم که احتمالا به بیش از پنج سال کار معمولی نیاز داشت.بعد از شش ما ه کاملا مسلط و ورزیده شده بودم و به وظائفم به نحو احسن عمل می کردم در پایان سال مالی اول نمی دانم چرا ستاد تصمیم گرفت که از کار من حسابرسی کند و با سر و صدای زیاد و دنگ و فنگ فراوان و کلی تهدید حسابرسان و بازرسان به بابلسر آمده و زیر و روی امور و حسابهای دارائی را بررسی کردند و کوچکترین مشکل و تخلفی مشاهده نکردند.تنها مشکلی که بود این بود که من اسناد هزینه یک سال گذشته را به ستاد تحویل نداده بودم و اینهم بخاطر مشغله زیاد و تقریبا بی تجربگی در این زمینه خاص بود.یک جعبه درست کردند و اسناد هزینه را در آن گذاشتند و من با یک کامیون ارتشی که ماموریت تهران داشت تا جلوی ستاد نهاجا آمدم و در آنجا پیاده شدم.حمل و نقل جعبه اسناد خیلی سخت و طاقت فرسا بود و من ناگزیر بعد از طی بیست سی قدم ناچار جعبه را زمین میگذاشتم.بالاخره اسناد را به دایره ممیزی در کنترلر رساندم و نفسم بند آمده بود. خاطرات اولین مراجعه به دایره ممیزی که به امپراطوری حریرچی معروف بود را در کتاب ---شمع محفل ما---شرح داده ام.اسناد با دقت ممیزی شد و کاملا درست و سالم بودند و این مراحل مرا بعنوان یک افسر کاردان شایسته در ستاد پدافند هوائی نشان داد و بازرسان هم از من تعریف زیادی کرده بودند و همین باعث شد که مرا به جاسک معرفی کنند چون در آنجا رئیس کنترلر مشکل داشت.من در حالی رئیس کنترلر جاسک شدم که همدوره ای های من هنوز مشغول برداشتن اولین گامها در قسمت های مختلف بودند. در نیمه سال 56 به جاسک رسیدم و مشغول به کار شدم.جاسک یکی از یگانهای دور افتاده بود و انتقال به آن نوعی تنبیه تلقی می شد ولی من که تازه ازدواج کرده بودم در جاسک بهترین روزها و سالهای زندگی ام را گذراندم.شرح ازدواج من====