اعترافات4
ادامه مطلب
واقعا یادم نیست که چه موقعی دوباره درب مدرسه باز
شد.قبل از اینکه به موضوع درب مدرسه برسیم یک دکه
بزرگ روزنامه فروشی در حاشیه پیاده رو بود که
روزنامه های مطرح آن روزها یعنی کیهان و اطلاعات و چند
نوع محدود نشریات هفتگی را می فروخت.حالا بعد از گذشت
سالهای زیاد و نگرش دوباره به خاطرات متوجه می شوم
که آخوندهاحتی نیم نگاهی به روزنامه هانداشتند و از کنار
این دکه با قدم های تند عبور می کردند.بعد متوجه شدم
که آنهاخواندن روزنامه ها را مکروه و ضد دین اعلام کرده
بودند.فردی بود که با یک دوچرخه روزنامه ها را در سطح
شهرپخش میکردو بصورت سیار به فروش می رساند .او
بلیط های بخت آزمائی هم می فروخت که احتمالا زندگیش
از راه فروش بلیط های بخت آزمائی تامین می شد چون
شخصا ندیدم که کسی از او روزنامه بخرد و گاهی هم
شاهد بودم که هفتگی روزنامه های فروش نرفته را با وانت
از دکه روزنامه فروشی می برند.اگربخواهم درست بگویم
شاید تعداد مشتریان کل شهر بابت این دو روزنامه به دویست
نفر هم نمی رسید که بیشتر این نفرات هم افرادغیر بومی
بودند که از طریق موارد اداری به قم منتقل شده بودند.خانه
پدر بزرگ من معماری کاملا قدیمی داشت یعنی حیاط و
ساختمان بیرونی و ساختمان اندرونی و حوضخانه و مطبخ
و.....یکی از خاله های من که با شوهر دومش زندگی را
شروع کرده بود در یکی از اطاقهای اندرونی سکونت
میکرد.شوهر خاله من اهل تهران بود و گاهی به
خانمش که زن سوم او بود سر می زد.خاله من خیاط
ماهری بود و مخارج سه فرزند خود که از شوهر
مرحومش داشت تامین می کرد.شوهر خاله ام برای
اینکه خاله ام احساس تنهائی نکند یک رادیو برایش
خریده بود.برای شنیدن صدای رادیو و اصطلاحا گرفتن
رادیو در قم آنتن بلندی نیاز بود .چیزی شبیه آنتن های
آلومینیومی ...
خاله جان
ادامه دارد
