ادامه مطلب

و مسائل درج شده در توضیح المسائل آن مرجع را برای خانم های خانه دار بازگو و تبیین می کردند و به سئوالات احتمالی آنها که خیلی هم نبود پاسخ می دادند.مادر من در بیست و پنجم هر ماه قمری جلسه روضه خوانی داشت و در میان دو نفر روضه خوان از عمویم هم دعوت کرده بود تا مسائل معمولا زنانه را بگوید.آقای مشکینی ساکن محله ما بود و آغاز آشنائی من با ایشان این طور بود.کلاس سوم دبستان بودم که در مراسم صبح گاه و سر صف ناظم مدرسه که یک آخوند بنام ملا سلمانی بود نام علی مشکینی را خواند و اعلام کرد که علی که کلاس پنجم بود مقداری پول از جیب پدرش دزدیده و به این دلیل جلوی صف کودکان دبستانی او را فلک کردند—فلک یک چوب تقریبا قطور بود که تسمه ایی را به آن متصل کرده بودند.بچه را می خواباندند و دو پایش را بین دو تسمه قرار میدادند و چوب را آنقدر می پیچاندند تا کاملا پاهای کودک را سفت بگیرد و بعد معلم و یا ناظم با چوب و یا شلاق محکم به کف پا ضربه می زدند.آن روز اولین مرتبه بود که من این نوع تنبیه را دیدم و سخت هم ترسیدم ناله های علی مشکینی هنوز در گوش من هست.بواسطه این اتفاق من علی و حسن مشکینی را شناختم و چون در یک محله بودیم گاهی همدیگر را می دیدیم در جریان این ارتباطات متوجه شدم که علی و حسن فرزندان آقای مشکینی از زن اول او هستند که طلاق گرفته و آنها در اطاق کوچکی کنار درب ورودی خانه و جدا از خانواده آقای مشکینی که با زن دوم و فرزندانش هستند زندگی می کنند .آنها کاملا از محبت پدر محروم بودند و آقای مشکینی رفتار دور از ترحمی با ایشان داشت و روابط من در دبیرستان با ایشان قطع بود ولی چند سال بعد شایع شد که حسن مشکینی مفعول شده و دیگر تا بعد از سال 57 از وضعیت هیچ یک از مشکینی ها اطلاعی نداشتم تا اینکه آقای مشکینی در دوران جدید تبدیل به وزنه شده و فلان و فلان هم چنین بعدها شنیدم که علی و حسن او به منافقین پیوسته اندوبرای من این خبر فارغ از راست و دروغش زیاد هم عجیب نبود چون در جریان قسمتی از زندگی کودکی این دو طفل معصوم قرار گرفته بودم.

ادامه دارد