اعترافات 29
ادامه مطلب
و اگر پسری در جای خلوتی او را می دید مثلا در دالان خانه ها و یا کنج یک راهرو
او را به دیوار می فشرد و بدون اینکه واقعا عملی انجام دهد خودش را در تماس با او
تخلیه می کرد و لباس کثیف زهرا را آلوده تر کرده و رهایش می کرد و زهرا بدون این
که پولی و چیزی مطالبه کند و یا حتی آهی بکشد لباس ژنده خود را بالا می کشید و
سر بزیر براه خود ادامه می داد.عمق این تسلیم و سر بزیری ترحم بر انگیز زهرا قابل
توصیف نیست.و من شخصا نمی دانم او را زنی هرجائی و پست بدانم و یا موجودی که
وضعیت بسیار نامناسب و تحقیر آمیز و لجن خود را پذیرفته و تسلیم آن است.زهرا
حدود دوسه سالی در محله و اطرافش حضور داشت و همان طوری که پیدایش شده
بود ناپدید گردیدو شاید بعد از گذشت حدود 55 سال من نام او را آوردم.که همین هم
شاید پاداشی باشد برمراتب تسلیم اوبه سرنوشت شومش در خم کوچه ما یک آب انبار
ازآن نوعی که پله دارد وپائین می رود و شیر آبش در ته یک راهرو پرشیب قرار دارد وجود
داشت.(عکس نمونه آن اب انبارکه درابیانه جاذبه توریستی شده را می اورم ) که آب آن
حتی بدرد دست شستن هم نمی خورد چون سالیان زیادی بدون رسیدگی مانده بود و
زمانی که من بچه بودم شبها از تاریکی آن آب انبار می ترسیدم-پله ها و پائین آب انبار
تبدیل به یک زباله دانی شده بود.و مادرها هم به بچه ها سفارش می کردند که از جلوی
آن اب انباررد نشوند .کلا یک چیز مزاحم و زائد و خطرناک شده بود.روی تشکیلات آب انبار
یک خانه کوچک وجود داشت .در اوایل این خانه گداخانه متعلق به شهرداری بود.یعنی
ماموران شهرداری گداها را از سطح شهر جمع کرده بودند و آنها را در این خانه اسکان
داده بودند.البته گداهای پیر و سالخورده و معلول شدید .چون بقول معروفی واردات قم
مرده و صادراتش آخوند و موجودی آن گدا بود پس جمع آوری و اسکان تمام گدایانی که از
تمام شهرهای ایران به قم آمده بودند امکان نداشت.یادی بکنم از انسانی که شاید در
هیچ جا نامی و نشانی از او وجود نداشت وندارد.یک امامزاده در قم هست بنام خاکفرج.
در آن زمان در کنار درب ورودی او جسمی زیر یک لحاف خوابیده بود و گاهی بادستان
ناقصش به طرف مردم می گفت ددئی—یعنی می گفت ده شاهی---مردم به او کمک
می کردند و دراوایل شب خانواده و یک کس و کار او جمعش می کردند ....
ادامه دارد