اعترافات 46
ادامه مطلب
زمانی که درجه گرفتم تا زمانی که منتقل به بابلسر شدم چیز زیادی بیاد ندارم و زیاد فکر کردم تا بتوانم تصویری از آن روزها ارائه دهم—گویا ترین تصویر یک حباب دو لایه است که در آن زمان و اکنون در آن قرار داشتم.لایه اول این که در آن زمان به هیچ چیزی توجه نداشتم و پنداری سراپا انتظار بودم.فقط منتظر بودم و واقعا نمی دانم منتظر چی و کی بودم.فقط می دانستم که در حال عبور از یک وضعیت به وضعیت دیگری هستم و زیاد به اطراف و اطرافیان توجه نداشتم.زندگی برای من عادی نبود ولی حالا که به آن روزها فکر می کنم متوجه می شوم که فکر و ذهن و وجودم در یک حالت خاموشی فعال بود.و لایه دوم حباب هم در زمان حال است که دلم نمی خواهد وضعیت آن روزها را ظاهری و غیر واقعی بنویسم.اما بالاخره یک خاطره تقریبا بیادم آمد.عید نوروز آن سال یعنی 1454 رفتم شیراز.نوه عموی پدرم که دو سه سالی از من بزرگتر بود در آن جا خدمت سربازی خود را انجام می داد.او با چند نفر یزدی هم خانه شده بود.دوستان او مردانی بزرگ و مهربان و بسیار آقا بودند و در چند روزی که شیراز بودم به من خیلی محبت داشتند.یک روز رفتیم خارج شهر و در یک رودخانه شنا کردیم—ناگهان متوجه انبوه ماهی شدیم و تعداد زیادی ماهی های کوچک در حد ده و یا پانزده سانت را با دست شکار کردیم و به شهر آوردیم .قرار شد که من ماهی ها را درست کنم پس مقداری روغن در ظرف ریختم و ماهی ها را همینطور پاک نکرده توی روغن انداختم .پس از یکی دو ساعت که تمام سعی خودم را انجام دادم که شاید بو و طعم گند این معجون برود نشد و خلاصه چیزی از کار در آمد که حتی گربه هم آن را نمی خورد. پسر عمویم و دوستانش حتی یک کلمه هم اعتراض نکردند و به روی من نیاوردند .نهار چیزی خوردیم . و دیگر موضوع خاصی از آن زمان بیاد ندارم .لذا از این مدت خاموش در اینجا گذر می کنم.
قبل از انتقال به بابلسر در عمرم یک مرتبه دریا را دیده بودم آن هم در کودکی.حالا تصور بفرمائید من ناگهان از یک شهر کویری با یک رودخانه خشک که فقط گاهی در زمستان سیلابی می شد این همه آب ندیده بودم به بابلسر و کنار دریا منتقل شوم.گروه پدافندی بابلسر از دو قسمت تشکیل شده که اخیرا سه قسمت شده—قسمت ایستگاه که کمی با دریا فاصله دارد و قسمت سرچاه که تعدادی از منازل سازمانی در آنجا بود و یک سه شاخه هم در زمان انتقال من تازه ساخته بودند که فرمانده گروه مرحوم سرهنگ سیروس جهانسوز اطاق 24 سه شاخه را به من داد.اطاق های سه شاخه بزرگ و دارای حمام و توالت و آشپزخانه اشتراکی با اطاق بغل بود.بعد از یکی دو روز که به تنهائی در اطاق بودم یک هم اطاقی دیگر هم اضافه شد.رضا کیانی رئیس بازرسی گروه که از من ارشد تر بود .و ما خیلی زود با هم اخت شدیم و دوستان خوبی برای هم بودیم.بعد از مدت کوتاهی محمود و مسعود خرمی متین هم به بابلسر منتقل شده و اطاق 25 را گرفتند.
ادامه دارد