یادها و یادبودهای 1
اولین اسمی که بخاطر دارم آقای دکتر ناهید است که پزشک معروفی در قم بودند و مرا بخاطر یک حادثه دردناک ویزیت کردند و زیر نظر ایشان من بهبود یافتم
آق عم جواد---عموی من بودند که همسایه دیوار به دیوار هم بودیم او یکی از اساتید حوزه علمیه بود -- ولی اصلا با ایشان رفت و آمد نداشتیم و گاهی من بخاطر همبازی بودن با پسرش محمد به خانه آنها می رفتم و عیدها هم محمد به خانه ما می امد.البته در جشن های مختصر عقد و عروسی بخانه همدیگر می رفتیم
محمد آقا--پسر آق عم جواد که تقریبا هم سن و همبازی بودیم
آق عم جمال---عموی بزرگ من بودند و از نظر ثروت بسیار با ما و آق عم جواد فاصله داشتند.یکی دو هفته در میان از جلوی درب خانه حال و احوالپرسی می کرد و بدون اینکه داخل شود به خانه برادر دیگرش به همین طریق سر میزد.
حاج آق محمود--پسر عموی بابام و همسایه روبروی خانه ما--او خطیب مشهوری بود و در مجالس مذهبی منبر میرفت و مبالغ بالا دریافت می کرد.او هم وضع مالی بهتری از ما و عمو جواد داشت
آق فخرا---پسر حاج آق محمود که او هم روحانی بود و پیشکار آیت اللهی بود و از احترام خاصی در اجتماع برخوردار بود
آق احمد--پسر عموی دیگر بابا و حاج آق محمود و خیلی چاق و سنگین وزن بود--مرد آرام و بی آزار و شوخی بوداو هم همسایه روبروی ما بود
آستا جا آقا---آقا سید حاجی آقا--همسایه ما و از دوستان پدرم بود که خانه اشان تقریبا دو برابر خانه ما بود و اولاد و احفاد زیادی داشت و ما هیچ رابطه ایی با ایشان نداشتیم
حاج آق علی اصغر--آن یکی از پسر عموهای بابام که همسایه پشتی ما بودند و بنکدار پارچه در بازار قم بودند و ثروتمند حسابی بود.
آق علی-عباس-آق حسن --پسران حاج علی اصغر بودند که حسن همبازی من و علی و عباس هم تقریبا کمی از ما بزرگتر بودند و سخت مراقب من و برادرشان و دوست دیگرم
عمه قزی راضیه---یکی از عمه زاده های پدرم که در خانه پسر عموی دیگر پدرم که پشت خانه حاج علی اصغر بود مراقب زن پدر بابام بود که بیش از صد سال عمر داشت.زنی تنها و بدون فرزند که سیگار هما پاکتی می کشید و خیلی مهربان بود و تا آخر عمر عمه قزی سکینه که سالها از پا افتاده بود را نگهداری کرد و خودش هم در تنهائی و بی کسی مرحوم شد
اصغر قاضی--همسایه روبروی ما که پدرش همکار پدر بزرگ من بود و از دوستان نزدیک ما بحساب می امدند--اصغر قناری باز بود و یک سگ داشت که بخانه ما هم میامد و یکبار به من حمله کرد که موجب شد من یکسال مریض احوال باشم و تا این اواخر از سگها می ترسیدم
هادی قاضی--برادر اضغر بود و مغازه اگزوز سازی داشت.
وجیه خانم--خواهر هادی--که اولین همسر برادر منهم بود ولی خیلی زود از هم جدا شده بودند
ذکرا خانم--خواهر وجیه خانم که یک پسر آقا و سرور داشت که در تمام عمرم دوست و همراه و هم راز من بوده و هست و نام عزیزش محمد است
محمد قاضی--دوست محترم و عزیزم دبیر ادبیات دبیرستانهای قم-- خوشنویس عالی --شاهنامه پژوه --نویسنده چندین عنوان کتاب از جمله لغات و کنایات قم--که با کمک همدیگر لغات زیادی را جمع آوری کردیم و او بنام خودش منتشر کرد و من هیچ گلایه ایی از این بابت نکردم چون اصل موضوع مهمتر از نام و نشان است
حاج آقا محمد قاضی دوست عزیز و صمیمی من
مسعود-نفیسه-مرتضی فرزندان محمد قاضی
آقای نصیری که مستاجر همان خانه ایی شد که رضا کریمی ساکن بود--آقای نصیری دو پسر بنام علی و محسن داشت که محسن هم سن و سال ما بود و در محل شایع بود که علی نصیری کارمند ساواک است
شاطر ابراهیم و صغرا خانم همسرش-همسایه ما و خانواده ایی آرام و مهربان که ابولفضل و حسین پسران خانواده دوست و همبازی من بودند
کل جعفر و آمنه بگوم--همسایه که فرزندان ایشان بزرگتر از من بودند و شغلشان خرک داری و داشتن گاری بود و شب ها اسب و خرها را به خانه می اوردند و کل جعفر هم خرکچی بود
یک سید خرکچی دیگر هم همسایه دیوار به دیوار شاطر ابراهیم بود که پسرش شاطر بود و نوه اش گاری چهار چرخ با اسب داشت.
مش غلامرضا همسایه اصغر قاضی که فرزندانش دوست و رفیق برادران بزرگتر از من بودند نام خانمش جواهر خانم بود که دوست مادرم بود
مادر بزرگ محمد قاضی--زنی بسیار مدیر و زیرک و مهربان که گاهی شبها من و محمد پیش او میرفتیم و ساعتی با او بودیم--خدایش بیامرزد
آق بگم خانم--همسایه سر کوچه که دارای سه پسر بزرگتر از من بود و ما بچه ها که در کوچه فوتبال و یا الک و دولک بازی می کردیم مخصوصا بعد از ظهرها می امد و با ما دعوا میکرد اسم شوهرش هم مش غلامعلی بود
منوچهر--یک پسر یتیم که پیش مادر بزرگش زندگی میکرد به شدت مرتب و شیک و برازنده بود و از ما هم بزرگتر بود شاخص ترین خصوصیتش که یادم هست شاه دوستی افراطی او بود .زمانی که من دوره اول دبیرستان بودم او کلاس یازده بود پس دوسال با او در یک دبیرستان بودم--در مناسبتهای ملی او در صبحگاه مشت دست راست خود را بالا می برد و با تمام قدرت و توان خود شاه را ستایش می کرد و شعار می داد.خیلی مایلم از سرنوشت او مطلع شوم
محس قریشی --برادر منوچهر و از پدر جدا بودند--پسری هم سن خودمان --مو قرمز و انسان خاصی بود
خانواده رضاکریمی که تشکیل شده بود از پدر و مادر و یک دختر بنام منیره--این منیره اولین عشق بسیاری از پسرهای محل بود ولی با هیچ یک دوست نشد.زیبا و دوست داشتنی بود و سخت از پدرش می ترسید--چند ماجرای جالب با او داشتم یادش بخیر
عباس آقا---پسر آق احمد که از زن اولش بود و به تهران مهاجرت کرد.در عمرم شاید دو بار او را دیده باشم
علی دیوانه و خواهرش --که سریدار و خدمتکار یک خانه سر کوچه بودند که ما هرگز صاحب و خانواده او را ندیدیم و خانه همیشه خالی و در اختیار این برادر و خواهر بود
مشد ابولقاسم مقابل درب بزرگ میدان میوه و تره بار قم یک مقازه داشت
ادامه دارد
_sb6j.jpg)
