ادامه مطلب

کبرا خانم---همسر دوم و یا سوم هادی قاضی که بعد از مردن شوهر ش که درشکه دار اول قم بود و از او دوپسر داشت زن اوس هادی شده بود و رضا و ابولفضل پسران او هم بودند-

رضا و ابولفضل نامزد کرده بودند--رضا مرد خوب و سر براهی بود ولی ابولفضل سر و گوشش می جنبید--کبرا خانم از اوس هادی جدا شده بود و در شهر ری زندگی می کرد--روزی رضا بخاطر رفتار ابولفضل شروع میکند که او را نصیحت کند--ابولفضل در حال میل گرفتن بود و ظاهرا کار بگو ومگو بالا میگیرد و ابولفضل با میل میکوبد سر رضا که او در جا می میرد.ابولفضل بازداشت و به اعدام محکوم می شود و کبرا خانم با تمام جان و دل و توان خود سالها کوشید تا حکم اعدام نقض شد.دیگر بیش از این خبری از ایشان ندارم

خانه ما روبروی میدان بزرگ تره بار قم و در محله مبارک آباد بود که اسم قلعه محل ما هم بود.یک خیابان در کنار آن میدان بود که کوچه ما هم در اوایل این خیابان بود و اسم خیابان به احترام سازنده کل محله که آیت الله حائری بود خیابان حائری نام داشت.این خیابان در حال حاضر بورس چلو خورشتی قم است ولی در زمان های قبل یک محل تجاری موفق بود و کار و بار در این خیابان برای کاسب ها سکه بود.

دست راست خیابان یک مغازه سقط فروشی آقای صفاری که در حال حاضر دخترش همسر محمد قاضی هست قرار داشت.این مغازه سه بر بود یک بر مستقیم و یک بر قسمتی از ورودی اصلی میدان بزرگ و یک بر هم خیابان حائری .ما در زمان کودکی خوراکی های گوناگون مثل کشمش و برگه را از گونی های بیرون مغازه کش می رفتیم و فرار می کردیم و صاحب خوبش هیچ گاه ما را تعقیب نمی کرد

بعد از سقط فروشی صفاری مغازه قند و شکر و اقلام دولتی و دخانیات مربوط به آقای باقری بود. پشت سر او حرفهائی بود

بعد نانوائی اکبر آقا بود که دوست برادر منهم بود و نان سنگک های خوبی داشت.نانوائی در آن روزگار با مازوت کار می کرد که یکی از لاتهای مشهور قم بنام احمد مرادی با گاری چهار چرخ و در بشکه های دویست لیتری در منبع نانوائی خالی می کرد.نوع پائین آوردن بشکه ها از روی گاری و تخلیه آن در سوراخ منبع دیدنی بود. در اوایل با تلمبه و مخزن باد تنور را گرم می کردند و بعد موتور برقی باد لازم را تولید می کرد.یک لوله کلفت را در نظر بگیرید در اواسط این لوله ،لوله تقریبا باریکی وصل می شد که سر آن یک قیف بود و مازوت از شیر مربوطه بصورت مداوم در قیف می ریخت و انتهای لوله کلفت یک پمپ تولید باد بود و سر دیگر لوله بشکل خاصی جهت روشن بودن شعله و تولید حرارت زیاد -تکمیل شده بود و به این طریق شاید مثل مشعل های شوفاژ آتش پر حجمی تولید شده و نانها را می پخت

بغل نانوائی مغازه قصابی بود که صاحب آن کلا یک پا نداشت و از پای چوبی استفاده می کرد.او یک پسر داشت بنام ابولفضل که مثلا از نام دنبالچه بدش می امد---در آن زمان بقول معروف هر کس برای خودش دکانی باز کرده و مشهور به لقب و یا بد آمدن از چیزی را شهره کرده بود و از این طریق شاید مشهور هم می شدند.--خب من قصاب را همیشه سراپا دیده بودم که کمی لنگ میزند و جابجا می شود تا گوشت مشتری را بریده و حاضر کند تا اینکه یک روز در حمام عمومی ناگهان یک انسان نشسته را دیدم که به سختی روی باسن خود جابجا می شود و آنجا بود که فهمیدم او یک پا دارد

بغل قصابی یک مغازه آرایشگاه بود که ما در آن زمان می گفتیم سلمانی اوس اصغر--این اوس اصغر تا بخواهی سلمانی ناواردی بود مخصوصا کارش اصلا مناسب جوانان و بچه ها نبود و من شاید فقط یک مرتبه برای کوتاه کردن برای مدرسه پیش اوس اصغر سلمانی رفتم

ابولفضل شیشه بر --جوانی خوش هیکل و شایسته که مغازه شیشه بری داشت

هادی اتوشوئی--هادی نوه دختری آق بگوم خانم بود و من او را تا زنده بود بسیار دوست می داشتم با هم دوست وصمیمی بودیم و من هر وقت به قم میرفتم حتما به او سر میزدم-

حاج خاکی صاحب یک مغازه سقط فروشی بزرگ و خوب رو بروی اتوشوئی هادی بود و همیشه مغازه اش مملو از مشتری بود

محسن خراز--یک مرد بلند قد فوق العاده خوش اخلاق که با هم سلام علیکی داشتیم

ساعت سازی و ساعت فروشی که متاسفانه اسمش را بخاطر ندارم ولی اولین ساعت سیکوی خودم رادر سن پانزده سالگی از او بصورت قسطی خریدم. و او اولین کاسبی بود که به من اطمینان کرد و به من نسیه فروخت

مغازه نجاری و دوچرخه سازی که برادر بزرگم مالک اون بود

بعد از مغازه برادرم یک مغازه بود که دقیقا یادم نیست چکار می کردند اما دلیل اینکه بیادم مانده اند اینست--زلزله بزرگی در آن سالها در ایران حادث شد که مرکز آن ظاهرا بوئین زهرا بود.روز بعد از زلزله آنها که دو نفر بودند فورا رفتند بوئین زهرا --حالا کسانی از ایشان مرده بود و یا نه؟ خبر ندارم ولی طبق تعریف خودش او و برادرش چندین پتو و چراغ خوراک پزی و چادر و.... خلاصه به اندازه ده نفر کمک و وسایل دریافت کرده بودند که خودشان با افتخار از این زرنگی خودشان تعریف می کردند.

خوابار فروشی چاووشی که آقای چاووشی و میز یدالله اشتراکی اداره اش می کردند

در دو طرف درب دوم میدان بزرگ --مغازه آقای چاوشی و علی آقا قناد که طرف دیگرش قنادی داشت قرار گرفته بود

دوست هنرمند و عزیزم اوس قدرت--صاحب سلمانی خوب محله که سالها آرایشگر مخصوص من بود و خاطرات زیادی را برای هم دیگر گفته و شنیده بودیم---قدرت دارای شخصیت محکم و دوست داشتنی بود و من از دوستی با او سر فرازم

محمود تقدیری---خیاط درجه یک که سالیان زیادی کت و شلوارهای مرا دوخت و من چه شبهای عید که تا صبح در مغازه او منتظر آماده شدن کت و شلوار خود بودم و چه حرصی می خوردم زمانی که او یک کار دیگر را بجای کت من بر میداشت و شروع می کرد--شاید حضور من در مغازه او که همه شاگرانش و خودش سخت مشغول کار بودند فرصتی برای او فراهم میکرد که خسته نشود چون من خیلی حرف می زدم

بقالی شش انگشتی --دوتا شریک یک بقالی را اداره می کردند که شریک جوانتر در هر دست شش انگشت داشت و گز هم تولید می کردند --در زمانی که او در حال پهن و گرد کردن چونه گز بود حرکات انگشت ششمش دیدنی بود

بقالی غلامرضا و برادرش--غلامرضا اهل جاسب بود و یک پسر آقا بنام محمد داشت که دوست و نزدیک ما دوستان بود .محمد ازدواج کرد با دختر باجناق برادر من و در یک حادثه دچار برق گرفتگی ولتاژ بالا از طریق جرثقیل شد و یک دختر از او ماند--خدایش بیامرزد

حمام عمومی محل ما در مالکیت حاج تقی حمومی بود که اهل تهران بود ولی در قم حمام را ساخته و اداره میکرد.تمام دوران کودکی من از این حمام استفاده می کردم.

ادامه دارد