ادامه مطلب

من در بیمارستان مشغول بودم و یک روز به همسرم تلفن کردم و پشت تلفن دعوایمان شد .او برای چندمین مرتبه منزل را ترک کرد و این جدائی حدود یک سال و نیم طول کشید و نهایت به طلاق منجر شد.من با استخدام وکیل توانستم او را طلاق بدهم.حالا دوتا از پسرها همسر داشتند و پسر سومم که او را خیلی هم دوست داشتم دیگر به خانه نیامد .بچه ها سخت طرفدار مادرشان بودند ولی نه با من دعوا می کردند و نه حتی مذاکره و ترجیح میدادند که ما را به حال خودمان بگذارند.هنوز بعد از گذشت سالها گاهی بچه ها به من و مادرشان سخت انتقاد میکنند و میگویند تمام بچگی ما به هراس و ترس و نگرانی گذشت.پسرم فتاح سخت از این جدائی ناراحت بود و چندین مرتبه با من تماس گرفت.البته نمی دانم با مادرش هم تماس می گرفت و یا نه.بالاخره با وساطت برادرم و با جناقم ما رجوع کردیم به این شرط که دیگر همسرم با من لجبازی نکند.به عقب برگردیم.بعد از چند ماه اسکان در خانه جدید من برای پایان دادن به تنهائی خودم از آقای محبی خواستم که اگر موردی برای ازدواج سراغ دارد مرا خبر کند.بعد از گذشت مدتی او گفت یک مورد هست که نزدیک منزل پدرخانمم زندگی میکنند.قرار ها را گذاشتیم و یک روز به اتفاق خانواده محبی اول به منزل پدر خانمش که مردی بسیار مهربان بود رفتیم و بعد به خانه آن خانم رفتیم.او خانمی بود که بخاطر اعتیاد شوهرش از او طلاق گرفته بود و حدود سی و هفت ویا سی و هشت سال سن داشت.کمی با هم صحبت کردیم و به توافق اولیه رسیدیم و بقیه اقدامات منوط شد به بعد از طلاق من.یکی دوهفته از این ملاقات گذشته بود که خانم محبی گفت چرا با او تماس تلفنی نمی گیری؟من با او تماس گرفتم و تلفنها شروع شد .البته من در یک مراسم مذهبی در محله آنها هم شرکت کردم و یک مرتبه هم برای ملاقات با او وخواهرش به محله آنها رفتم و کمی صحبت کردیم-آن خانم دوستدار فرزند بود و این را گفت.در رابطه با او من چند مشکل پیدا کردم--اول او خیلی تلفنی بود و صورتحساب تلفن من در سال 86 حدود پانصد هزار تومان شده بود.آنهم برای تلفنهائی که او بقدری یواش حرف میزد که من بیشترش را متوجه نمی شدم.دوم سن او بود که خیلی از من جوانتر بود و من از این بابت سخت نگران آینده زندگی بودم ومشکل دیگر هم تفاوت شدید فرهنگی بخصوص از نظر مذهبی بود.خلاصه در جریان طلاق گیری من او در باره اقدامات من با خبر بود .تا اینکه برای مذاکره با همسرم به خانه برادرم رفتیم و همسرم هم با باجناق من آمدند و مذاکراتی انجام دادیم و قرار به رجوع گرفتیم که من فورا و بدون تردید آن خانم را در جریان قرار داده و عذر خواهی و خداحافظی کردم.باز هم کمی به گذشته بروم--اوایل سال 86 بود که من دقیق تر خودم را بررسی کردم و ناگهان متوجه شدم که از نظر روحی به هم ریخته ام و تقریبا قادر به کنترل وضعیت روحی روانی خودم نیستم و احتمال میدادم حالم خرابتر شود.این بود که به یک متخصص مغز و اعصاب مراجعه کردم و درمان این آقای دکتر به نام محمد مهدی بدیعی توانست توازن و تعادل را به زندگی من بدهد و داروهای مفیدی تجویز کرد که در مورد شخصیت دو قطبی است. دکتر هر سه ماه یکبار مرا ویزیت می کرد و در جریان وضعیت من قرار میگرفت و حتی بعد از رجوع به همسرم حدود دو سال بازهم به دکتر مراجعه می کردم یکبار هم همسرم را ویزیت کرد.با مصرف داروها که بسیار مفید هستند و باید تا آخر عمر مصرف کنم دیگر از تغییرات فوری در اخلاق و رفتارم خلاص شدم و بسیار ملایم تر و آرام تر هستم و در دوران جدید زندگی هم همسرم کاملا عوض شده و با علاقمندی چشمگیری نسبت به زندگی ووظایف خود خوب و شایسته عمل میکند و ما از سال 86 تا حالا حتی یک مرتبه هم به شدت و حدت سالهای قبل از آن با هم بگو مگو نداشته ایم.زندگی ما هر روز رو به پیشرفت و تفاهم بیشتر است و رشد قابل ملاحظه ایی داشته ایم-پسر سومم هم ازدواج کرد و در حال حاضر ما دو نفری در خانه با هم زندگی می کنیم و بچه ها هر پانزده روز یک مرتبه جمعه ها به ما سر میزنند و دارای سه نوه هم هستم یک آقا پسر گل بنام پارسا و دو دختر خانم یکی از فائز بنام پریسا و یکی از فواد بنام مانیا .پارسا نوه بزرگ من پسر فائز هست و فتاح هنوز فرزندی ندارد

آپلود عکس

ماهان--پارسا--دیبا--پریسا-کودک کوچک نیما

آپلود عکس

همسر بانو--پریسا--دیبا

آپلود عکس

مانیا

ادامه دارد