اعترافات2
ادامه مطلب
. معلم مشغول درس دادن بود که ناگهان صداهای بلند و ناهنجار و زیادی فضای کلاس را پر کرد.در آن حالت من که هیچ گونه از این صداها را نشنیده بودم همراه تمام همکلاسی ها وحشت زده شده بودیم—معلم ما فورا کلاس را رها کرد و به دفتر مدیریت رفت و ما همگی هاج و واج و ترسیده مانده بودیم.نمی دانستیم این سر و صدا از چیست—مدیر وارد کلاس شد و گفت مدرسه تعطیل است و بر عکس همه روزهای قبل که با صف و مرتب به خانه فرستاده می شدیم آن روز بخصوص ،بدستور مدیر همه با سرعت و بصورت تکی راهی خانه هایمان شدیم.در همان لحظات اول مدرسه کلا خالی شد و درب بزرگ مدرسه هم بسته شد.من خودم را به خانه رساندم و هنوز لباس مدرسه را از تن خارج نکرده بودم. که ناگهان صدای بسیار بلند و فوق وحشتناکی فضای شهر را پر کرد و چند لحظه بعد هواپیماهایی از روی خانه ما در ارتفاع پائین عبور کردند.صداهای وحشتناک همچنان ادامه داشتند .بعد از من پدرم وارد خانه شد.او که تجربه دو جنگ جهانی را داشت به ما گفت بروید داخل اطاقها چون ممکن است اینها بامب بریزند.مادر و خواهرم و زن برادرم که در خانه ما مهمان بودند کاملا ترسیده, ونگران شوهران خود بودند.پدرم گفت آخوند کشی راه انداخته اند و من مجبور شدم ار دم صحن تا خانه عبا و عمامه خودم را زیر بغل بگیرم و به جَلد بخانه آمدم.خیابانها همه شلوغ است و سربازان و پاسبانها در خیابانها وجود دارند.بعد از ساعتی برادرم و دامادمان آمدند.گفتند آقای خمینی سخنرانی کرد. و ناگهان آجانها و دولتی ها حمله کردند. و به چشم خودمان دیدیم که یک آخوند را از بالای پشت بام مدرسه به رودخانه پرتاب کردند.آنها کاملا ترسیده بودند. و جسته و گریخته وقایع وحشتناک را تعریف می کردند.مادر نگران من، اما با قلبی مطمئن و شاد که ناشی از سلامتی همگی ما بود. مشغول تهیه ناهار و بقیه چیزها بود.کل مسائل و موارد از دید یک پسر بچه ده ساله همینقدر بود. که عرض کردم.اما حالا که باز می گردم و مسائل را تحلیل می کنم چنین است.برادر و داماد ما حتی نماز یومیه خود را هم نمی خواندند پس چه چیزی موجب شرکت آنها در این سخنرانی جنجالی شده بود.تا یادم هست در خانواده من مسائل سیاسی مطلقا جایگاهی نداشت و برادران من و همچنین دامادها کلا .....
مرحوم برادرم که به هیچ عقیده ایی پای بند نبود
مرحوم پدرم
مرحوم حاجی میرزا
ادامه دارد


