خودم7
ادامه مطلب
برای انجام ماموریت به تهران رفته بودم و چون فائز خیلی کوچک بود رنج سفر را برایش مناسب ندیدم و خانمم و مادرم در جاسک ماندند و من به تهران رفتم-این ماموریت من مصادف شد با انقلاب و من در ستاد نهاجا بودم که همه اتفاقات افتاد و ما ناچار شدیم از یک سوراخ دیوار که در انتهای پادگان پشتیبانی مرکز بود بیرون برویم.از آنجا تا خیابان طبرسی راه زیادی نبود و من در سیل جمعیت میرفتم .همه جا شلوغ و بهم ریخته بود و مردم با عجله به این سو و آنسو میرفتند.من با قدمهای تند خودم را بخانه خواهرم رساندم.خواهرم که سخت نگران من بود با دیدن من خیالش راحت شد.در این بین من متوجه شدم که خواهر زاده ام قطعاتی از یک کلاشینکف را دارد .ناراحت شدم و او را مجبور کردم که این قراضه را به مسجد تحویل دهد چون حدس میزدم ممکن است اوضاع خیلی خراب شود و این تفنگ ناقص که لوله بود و قبضه مجوز تیراندازی به خواهر زاده ام بشود. در آن زمان تلفن زیاد نبود و خواهر منهم تلفن نداشتند .خانه من در جاسک تلفن داخلی داشت و میشد با کمی زحمت با خانه تماس بگیرم ولی آن چنان اعصابم به هم ریخته بود و نگران اوضاع بودم که اصلا بیاد نیاوردم که باید تماس بگیرم. چهارشنبه بعد با هواپیمای مسیر که همچنان بر قرار مانده بود خودم را به جاسک رساندم.شکر خدا همه سالم بودند و مشکلی برایشان پیش نیامده بود ولی از هرج و مرجی که در پادگان توسط بعضی ها بوجود آمده بود سخت ترسیده بودند.اتفاقات زیادی بعد از روزهای اول در جاسک افتاد که زیاد یادم نیست و لازم هم نیست با یاد آوری آنهمه بلبشو مطلب را خسته کننده کنم.از همان روزهای اول توسط همافران زمزمه ارتش بی طبقه توحیدی بلند شده بود و تعداد همافرانی که در مشاغل جدید مثل کمیته و....فلان مشغول شده بودند زیاد بود ولی کنترل واقعی هنوز در اختیار فرمانده بود .ولی جالب توجه این که من بعنوان مسئول مالی در انتهای بهمن ماه فیش های حقوقی پرسنل را مانند ماههای قبل به موقع بدستشان رساندم.یک درجه دار در قسمت من خدمت می کرد که او را دستگیر کرده بودند و به بندرعباس فرستاده بودند .من در جریان قرار گرفتم و متوجه شدم که خانمش تنها و بیکس در جاسک هست.من تنها کاری که می توانستم بکنم این بود که حقوق او را تماما از بانک دریافت کردم و برای خانمش توسط دوستش ارسال کردم.بسیاری از افسران و درجه داران به عناوین مختلف توسط همافران گرفتار می شدند و در حقیقت هنوز هم من از سرنوشت بعضی از آنها بی خبر هستم.
برای تعطیلات عید به تهران آمدیم .یک عید نا معمول و بی سابقه بود ولی خوبی بودن در جاسک این بود که از اخبار وحشتناک آن روزها در امان بودیم و من که علاقه ایی به اخبار نداشتم و پی گیر نبودم راحت بودم.
گذری به گذشته می زنم تا قسمتی از خاطرات آینده با معنا شود--در زمان دانشجوئی من اظهار علاقه کرده بودم که محل خدمتم اصفهان باشد و این درخواست هم تقریبا مورد قبول واقع شده بود البته من مطمئن نبودم.دوست همشهری داشتم که یک روز با هم به ستاد رفتیم و او به ستاد پدافند رفت و کارهایش را انجام داد و بر گشتیم.من که با محیط ستاد آشنا نبودم ستاد پدافند را بعنوان ستاد نیروی هوائی تصور کردم .بعد از اینکه درجه گرفتیم نامه های انتقالی ما به یگانهای مختلف را به ما دادند و گفتند به ستاد مراجعه کنید تا اقدامات لازم صورت بگیرد.من بجای ستاد نیروی هوائی به ستاد پدافند و به کنترلر ستاد پدافند مراجعه کردم .رئیس کنترلر پدافند یک سرگرد عوضی بود و وقتی نامه را دید مرا راهنمائی نکرد و نگفت تو باید به ستاد نیرو مراجعه کنی .یک قسمت برای من مشخص کرد و من تحویل سروان تقدیسی شدم و بعد از سه ماه هم به بابلسر منتقل شدم.
ادامه دارد
