ادامه مطلب.
مدتها بعد از بازنشستگی و توسط همان معاونم مطلع شدم که کسی که در شهر برای پخش اسکناسها با او تماس گرفته بوده خودش جمعی وزارت اطلاعات بوده و با هماهنگی حفاظت اطلاعات پایگاه برای به دام انداختن من این برنامه را تهیه کرده بودند.که من به دام نیفتادم ولی ماجرا تمام نشد و معاون من که تقریبا در آن زمان از جریان امور و برنامه حفاظت اطلاعات بی خبر بوده از من دلگیر می شود و به ستاد تلفن می کند و چون رئیس دایره آمار و پرسنلی با او و دوستش که او هم دربرنامه پخش اسکناس ها بود رفیق بودند با هم درد دل کرده و آن رئیس دایره آمار که اتفاقا دوست منهم بود بخاطر تماس من با حفاظت اطلاعات مرا در لیست سیاه مشاغل قرار می دهد و تا آخر کار من و بازنشستگی من شغل درجه اول و مهم را به من ارجاع ندادند و بعد از یکی دوماه افسری را برای ریاست کنترلر دزفول بجای من فرستادند و من حدود یک سال بصورت بلاتکلیف در دزفول بودم و در اواخر اقامت من در دزفول همسرم هم طبق معمول با من قهر بود و من مثل جاسک دوباره به تنهائی تمام وسائل را بسته بندی کرده و به تهران آوردم.چون در تهران جای مناسب نداشتم و بچه ها هم که بزرگ شده بودند با من زندگی می کردند یک اطاق در سه شاخه بیمارستان به من داده شد و اثاثیه منهم در اطاق شوفاژ خانه سه شاخه جای گرفت.روزگار سختی بود ولی فراتر از تحمل و صبر من نبود .بعد از مدتها همسرم با من آشتی کرد.دوست ندارم به اتفاقات افتاده در باب این موضوع اشاره کنم ولی وضعیت بسیار اندوه بار و تاسف بر انگیز بود. در این مدت که در سه شاخه بودیم دوست عزیزم جناب زندیه با کمال دوستی و مهربانی در کنار من بود و در آن روزها و ساعات وحشتناک مرا یاری داد.روزها و ساعات زیادی را در منزل او بودیم تا این که بعد از آشتی با همسرم از طرف کنترلر یک خانه خوب در قصر فیروزه یک به من واگذار شد که تا یک سال بعد از بازنشستگی هم در اختیار داشتم.روزی جناب زندیه از من خواست که با او به شهریار برویم.با کمال میل قبول کردم و راه افتادیم او مرا به فاز 5 اندیشه برد و خانه اش را نشان من داد.جناب زندیه در آن زمان در منازل سازمانی بود ولی از طریق تعاونی صاحب این خانه شده بود.دیدن شهر اندیشه و نزدیکی به مهلت اقامت در قصر فیروزه زندگی در اندیشه را شانس خود بحساب آوردم و بعد از دریافت حکم تخلیه خانه سازمانی از پسرم و همسرم خواستم که به اندیشه رفته و خانه ایی برای اجاره پیدا کنند .خودم در آن زمان در یک کارخانه رادیاتور شوفاژ مدیر مالی و تولید بودم.همسرم و پسرم یک خانه پیدا کردند و ما از قصر فیروزه به شهر جدید اندیشه فاز 3 انتقال یافتیم.آقای داودی صاحب خانه مردی محترم و بسیار مهربان بود و ما تا سال 86 با خیال راحت در منزل او مستاجر بودیم .او در این مدت چندین مرتبه پیشنهاد خرید خانه اش با شرایط بسیار خوب را به من داد.کمی به عقب برگردیم
من بعد از دزفول به مدیریت حسابرسی منتقل شدم ولی بعد از یک اتفاق بسیار بد و نفرت انگیز به اداره مهندسی نهاجا منتقل شدم.در این زمان بر اساس تجربیات و اقداماتی که به عمل آوردم متوجه شده بودم که دیگر کاندید هیچ موقعیتی نخواهم شد و در این زمان سخت سرهنگ قاسم پور ریاست کنترلر اداره مهندسی لطف کرد و مرا پذیرفت.من در اداره مهندسی بعد از رئیس ارشدترین بودم ولی سازمانی جانشین نشدم و فقط بعنوان رئیس دایره حسابرسی گماشته شدم و تا آخر کارم در همین موقعیت شغلی بودم.بعد از سی سال کار براساس خواسته روسا یک سال برای خدمت اضافه انتخاب شدم وقرار شد یک سال بعد از بازنشستگی هم چنان در خدمت نهاجا باشم یکی از روزها که من جای رئیس بودم نامه ایی به کنترلر آمد که خواسته شده بود که افراد واجد شرایط را برای عضویت در تعاونی بتاجا معرفی کنیم من خودم را معرفی کردم و نامه نگاری هم شد و رسما بعنوان سهمیه کنترلر اداره مهندسی معرفی شدم--اما بعد از یکی دوماه متوجه شدم که هیچ اقدامی در این مورد صورت نمی گیرد پیگیر موارد شدم و متوجه شدم که جانشین دایره پرسنلی اسم مرا رد نکرده سخت به او اعتراض کردم او گفت افسران مالی که به این چیزها احتیاج ندارند و من فکر می کنم تو صاحب خانه هستی موضوع را سخت پیگیری کرده و به اطلاع تیمسار ریاست ادراه مهندسی رساندم.ایشان با آن افسر برخورد کرد و خلاصه نامه معرفی من به بتاجا ارسال شد.بعد از یکی دوماه بازنشست شدم و توانستم از پاداش آخر خدمت اقساط تعاونی را پرداخت کنم و البته خود بتاجا نیز برای ما از بانک سپه یک وام دوازده ساله گرفته بود و خلاصه ارزش خانه من که در سال 86 حدود سی و یک ملیون و ششصد هزار تومان با قرض و قوله و فروش طلا و...جفت و جور شد.من بعد از کارخانه رادیاتور سازی بعنوان رئیس تولید آشپزخانه بیمارستان هزار تخت خوابی انتخاب شدم و آقای میرزائی که دوست ناصر پسر خواهرم بود پیمانکار آشپزخانه بود و من حدود سه سال در این شغل که برای من زیبا و دلپذیر بود مشغول بودم.برای مرتبه سوم در زمان اسباب کشی همسرم با من قهر بود و من باز هم به تنهائی تمام وسایل را بستم و از خانه داودی به خانه خودم آمدم .در این اسباب کشی هر سه فرزندم بودند ولی دریغ از یک کمک کوچک و در این راه مقداری از وسایلم توسط کارگرانی که در سایر طبقات مشغول به کار بودند دزدیده شد.خانه جدید من بزرگ بود و من توان چیدن اثاثیه را نداشتم .در آن روزها فقط من و همسایه طبقه هم کف آقای محبی بودیم و بقیه خانه ها یا تکمیل نشده بودند و یا توسط صاحبانشان فعلا خالی مانده بود.من یک اطاق را برای زندگی اماده کردم و از باز کردن بقیه اسباب و اثاثیه خود داری کردم.اولین زمستان موتور خانه شوفاژ با گازوئیل کار می کرد و من وآقای محبی برای دریافت سهمیه گازوئیل چند مرتبه به شهریار رفتیم تا بالاخره سهمیه برقرار شد .آقای محبی شخصی سخت اقتصادی بود و من ناچار بودم دو سه مرتبه دریافت سهمیه گازوئیل تمام پول را پرداخت کنم.در عوض او هم مواظب شوفاژ خانه و خاموشی های احتمالی بود ولی یک شب نمی دانم به چه دلیلی دود های موتورخانه وارد خانه من شد و نزدیک بود گاز گرفتگی مرا خفه کند.ساکنین بلوک کم کم افزایش یافت و برای زمستان بعد هم گازرسانی انجام شد.