خودم 13

ادامه مطلب

از سالهای 81 به بعد. فعالیت در وبلاگها را شروع کرده بودم. و اولین وبلاگ من در بلاگ استون بود و مطالبی را می نوشتم-با تمام شدن فعالیت این سایت من از سال 83 به میهن بلاگ و بعد هم به بلاگفا رفتم و تمام مطالب این دو وبلاگ نتیجه تفکر و تجربه و اندیشه خودم بود.تا سالهای زیادی تماس با سایر وبلاگها و در یافت نظرات را بلد نبودم و فقط مطلب می نوشتم و منتشر می کردم.تا در اواسط دهه نود یاد گرفتم که پیام بفرستم و پیام دریافت کنم .بیش از نود درصد از پیامهای دریافتی من مثبت و مشوق هستند و شاید در طی این سالها هفت و یا هشت پیام ناجور و ناسزا دریافت کرده باشم.اغلب مطالب من اجتماعی با گرایش به سوی سیاست است و بیشتر اوقات عمرم به مصرف تهیه و تولید مطالب وبلاگها رسیده است.در حال حاضر دو وبلاگ در بلاگفا دارم و یکی در بیان و یکی هم در بلاگ اسکای.و چند هفته پیش هم وبلاگم در نیلو بلاگ از دسترسم خارج شد. که برایم مهم نیست. و دیگر سری به ان جا نزدم.علاوه بر وبلاگ حدود هشت و یا نه ماه در تلگرام هم در گروه های مختلف فعالیت کردم. که با عاقبت خوبی همراه نبود. و مشکلات جدی برای من ایجاد کرد .و تا کنون در گیر عوارض آن هستم.در زندگی جدید احساس آرامش دارم.و با سیاست ببین و بشنو و عکس العمل تند نشان نده. به تداوم زندگی شاد کمک می کنم. و خدائیش همسرم هم . خیلی کمک حال و غمخوار و مهربان شده. و گاهی هم با هم از اتفاقات گذشته گفتگو می کنیم. که بیشتر او به موارد من اشاره می کند. ولی من ترجیح می دهم. راجع به گذشته حرف زیادی نزنم.بعد از آشتی کنان ما زیاد به مسافرت می رویم .و مخصوصا سالی چندین مرتبه به شمال سفر می کنیم.سال 99 تسهیلاتی فراهم شد. و سفر به شمال ما چندین برابر شد. و تند و تند به شمال سفر می کردیم.در سالهای قبل ما به جنوب و دزفول و بوشهر و بندر عباس و شیراز هم سفر می کردیم . ولی دو سال بعد از سال 99 سفرهای ما به شمال محدود شده بود-با تمام شدن تسهیلات شمال حالا شاید دوباره به جنوب هم سفر کنیم.

آپلود عکس

آپلود عکس

ادامه دارد

خودم12

ادامه مطلب

من در بیمارستان مشغول بودم و یک روز به همسرم تلفن کردم و پشت تلفن دعوایمان شد .او برای چندمین مرتبه منزل را ترک کرد و این جدائی حدود یک سال و نیم طول کشید و نهایت به طلاق منجر شد.من با استخدام وکیل توانستم او را طلاق بدهم.حالا دوتا از پسرها همسر داشتند و پسر سومم که او را خیلی هم دوست داشتم دیگر به خانه نیامد .بچه ها سخت طرفدار مادرشان بودند ولی نه با من دعوا می کردند و نه حتی مذاکره و ترجیح میدادند که ما را به حال خودمان بگذارند.هنوز بعد از گذشت سالها گاهی بچه ها به من و مادرشان سخت انتقاد میکنند و میگویند تمام بچگی ما به هراس و ترس و نگرانی گذشت.پسرم فتاح سخت از این جدائی ناراحت بود و چندین مرتبه با من تماس گرفت.البته نمی دانم با مادرش هم تماس می گرفت و یا نه.بالاخره با وساطت برادرم و با جناقم ما رجوع کردیم به این شرط که دیگر همسرم با من لجبازی نکند.به عقب برگردیم.بعد از چند ماه اسکان در خانه جدید من برای پایان دادن به تنهائی خودم از آقای محبی خواستم که اگر موردی برای ازدواج سراغ دارد مرا خبر کند.بعد از گذشت مدتی او گفت یک مورد هست که نزدیک منزل پدرخانمم زندگی میکنند.قرار ها را گذاشتیم و یک روز به اتفاق خانواده محبی اول به منزل پدر خانمش که مردی بسیار مهربان بود رفتیم و بعد به خانه آن خانم رفتیم.او خانمی بود که بخاطر اعتیاد شوهرش از او طلاق گرفته بود و حدود سی و هفت ویا سی و هشت سال سن داشت.کمی با هم صحبت کردیم و به توافق اولیه رسیدیم و بقیه اقدامات منوط شد به بعد از طلاق من.یکی دوهفته از این ملاقات گذشته بود که خانم محبی گفت چرا با او تماس تلفنی نمی گیری؟من با او تماس گرفتم و تلفنها شروع شد .البته من در یک مراسم مذهبی در محله آنها هم شرکت کردم و یک مرتبه هم برای ملاقات با او وخواهرش به محله آنها رفتم و کمی صحبت کردیم-آن خانم دوستدار فرزند بود و این را گفت.در رابطه با او من چند مشکل پیدا کردم--اول او خیلی تلفنی بود و صورتحساب تلفن من در سال 86 حدود پانصد هزار تومان شده بود.آنهم برای تلفنهائی که او بقدری یواش حرف میزد که من بیشترش را متوجه نمی شدم.دوم سن او بود که خیلی از من جوانتر بود و من از این بابت سخت نگران آینده زندگی بودم ومشکل دیگر هم تفاوت شدید فرهنگی بخصوص از نظر مذهبی بود.خلاصه در جریان طلاق گیری من او در باره اقدامات من با خبر بود .تا اینکه برای مذاکره با همسرم به خانه برادرم رفتیم و همسرم هم با باجناق من آمدند و مذاکراتی انجام دادیم و قرار به رجوع گرفتیم که من فورا و بدون تردید آن خانم را در جریان قرار داده و عذر خواهی و خداحافظی کردم.باز هم کمی به گذشته بروم--اوایل سال 86 بود که من دقیق تر خودم را بررسی کردم و ناگهان متوجه شدم که از نظر روحی به هم ریخته ام و تقریبا قادر به کنترل وضعیت روحی روانی خودم نیستم و احتمال میدادم حالم خرابتر شود.این بود که به یک متخصص مغز و اعصاب مراجعه کردم و درمان این آقای دکتر به نام محمد مهدی بدیعی توانست توازن و تعادل را به زندگی من بدهد و داروهای مفیدی تجویز کرد که در مورد شخصیت دو قطبی است. دکتر هر سه ماه یکبار مرا ویزیت می کرد و در جریان وضعیت من قرار میگرفت و حتی بعد از رجوع به همسرم حدود دو سال بازهم به دکتر مراجعه می کردم یکبار هم همسرم را ویزیت کرد.با مصرف داروها که بسیار مفید هستند و باید تا آخر عمر مصرف کنم دیگر از تغییرات فوری در اخلاق و رفتارم خلاص شدم و بسیار ملایم تر و آرام تر هستم و در دوران جدید زندگی هم همسرم کاملا عوض شده و با علاقمندی چشمگیری نسبت به زندگی ووظایف خود خوب و شایسته عمل میکند و ما از سال 86 تا حالا حتی یک مرتبه هم به شدت و حدت سالهای قبل از آن با هم بگو مگو نداشته ایم.زندگی ما هر روز رو به پیشرفت و تفاهم بیشتر است و رشد قابل ملاحظه ایی داشته ایم-پسر سومم هم ازدواج کرد و در حال حاضر ما دو نفری در خانه با هم زندگی می کنیم و بچه ها هر پانزده روز یک مرتبه جمعه ها به ما سر میزنند و دارای سه نوه هم هستم یک آقا پسر گل بنام پارسا و دو دختر خانم یکی از فائز بنام پریسا و یکی از فواد بنام مانیا .پارسا نوه بزرگ من پسر فائز هست و فتاح هنوز فرزندی ندارد

آپلود عکس

ماهان--پارسا--دیبا--پریسا-کودک کوچک نیما

آپلود عکس

همسر بانو--پریسا--دیبا

آپلود عکس

مانیا

ادامه دارد

خودم11

ادامه مطلب.

مدتها بعد از بازنشستگی و توسط همان معاونم مطلع شدم که کسی که در شهر برای پخش اسکناسها با او تماس گرفته بوده خودش جمعی وزارت اطلاعات بوده و با هماهنگی حفاظت اطلاعات پایگاه برای به دام انداختن من این برنامه را تهیه کرده بودند.که من به دام نیفتادم ولی ماجرا تمام نشد و معاون من که تقریبا در آن زمان از جریان امور و برنامه حفاظت اطلاعات بی خبر بوده از من دلگیر می شود و به ستاد تلفن می کند و چون رئیس دایره آمار و پرسنلی با او و دوستش که او هم دربرنامه پخش اسکناس ها بود رفیق بودند با هم درد دل کرده و آن رئیس دایره آمار که اتفاقا دوست منهم بود بخاطر تماس من با حفاظت اطلاعات مرا در لیست سیاه مشاغل قرار می دهد و تا آخر کار من و بازنشستگی من شغل درجه اول و مهم را به من ارجاع ندادند و بعد از یکی دوماه افسری را برای ریاست کنترلر دزفول بجای من فرستادند و من حدود یک سال بصورت بلاتکلیف در دزفول بودم و در اواخر اقامت من در دزفول همسرم هم طبق معمول با من قهر بود و من مثل جاسک دوباره به تنهائی تمام وسائل را بسته بندی کرده و به تهران آوردم.چون در تهران جای مناسب نداشتم و بچه ها هم که بزرگ شده بودند با من زندگی می کردند یک اطاق در سه شاخه بیمارستان به من داده شد و اثاثیه منهم در اطاق شوفاژ خانه سه شاخه جای گرفت.روزگار سختی بود ولی فراتر از تحمل و صبر من نبود .بعد از مدتها همسرم با من آشتی کرد.دوست ندارم به اتفاقات افتاده در باب این موضوع اشاره کنم ولی وضعیت بسیار اندوه بار و تاسف بر انگیز بود. در این مدت که در سه شاخه بودیم دوست عزیزم جناب زندیه با کمال دوستی و مهربانی در کنار من بود و در آن روزها و ساعات وحشتناک مرا یاری داد.روزها و ساعات زیادی را در منزل او بودیم تا این که بعد از آشتی با همسرم از طرف کنترلر یک خانه خوب در قصر فیروزه یک به من واگذار شد که تا یک سال بعد از بازنشستگی هم در اختیار داشتم.روزی جناب زندیه از من خواست که با او به شهریار برویم.با کمال میل قبول کردم و راه افتادیم او مرا به فاز 5 اندیشه برد و خانه اش را نشان من داد.جناب زندیه در آن زمان در منازل سازمانی بود ولی از طریق تعاونی صاحب این خانه شده بود.دیدن شهر اندیشه و نزدیکی به مهلت اقامت در قصر فیروزه زندگی در اندیشه را شانس خود بحساب آوردم و بعد از دریافت حکم تخلیه خانه سازمانی از پسرم و همسرم خواستم که به اندیشه رفته و خانه ایی برای اجاره پیدا کنند .خودم در آن زمان در یک کارخانه رادیاتور شوفاژ مدیر مالی و تولید بودم.همسرم و پسرم یک خانه پیدا کردند و ما از قصر فیروزه به شهر جدید اندیشه فاز 3 انتقال یافتیم.آقای داودی صاحب خانه مردی محترم و بسیار مهربان بود و ما تا سال 86 با خیال راحت در منزل او مستاجر بودیم .او در این مدت چندین مرتبه پیشنهاد خرید خانه اش با شرایط بسیار خوب را به من داد.کمی به عقب برگردیم

من بعد از دزفول به مدیریت حسابرسی منتقل شدم ولی بعد از یک اتفاق بسیار بد و نفرت انگیز به اداره مهندسی نهاجا منتقل شدم.در این زمان بر اساس تجربیات و اقداماتی که به عمل آوردم متوجه شده بودم که دیگر کاندید هیچ موقعیتی نخواهم شد و در این زمان سخت سرهنگ قاسم پور ریاست کنترلر اداره مهندسی لطف کرد و مرا پذیرفت.من در اداره مهندسی بعد از رئیس ارشدترین بودم ولی سازمانی جانشین نشدم و فقط بعنوان رئیس دایره حسابرسی گماشته شدم و تا آخر کارم در همین موقعیت شغلی بودم.بعد از سی سال کار براساس خواسته روسا یک سال برای خدمت اضافه انتخاب شدم وقرار شد یک سال بعد از بازنشستگی هم چنان در خدمت نهاجا باشم یکی از روزها که من جای رئیس بودم نامه ایی به کنترلر آمد که خواسته شده بود که افراد واجد شرایط را برای عضویت در تعاونی بتاجا معرفی کنیم من خودم را معرفی کردم و نامه نگاری هم شد و رسما بعنوان سهمیه کنترلر اداره مهندسی معرفی شدم--اما بعد از یکی دوماه متوجه شدم که هیچ اقدامی در این مورد صورت نمی گیرد پیگیر موارد شدم و متوجه شدم که جانشین دایره پرسنلی اسم مرا رد نکرده سخت به او اعتراض کردم او گفت افسران مالی که به این چیزها احتیاج ندارند و من فکر می کنم تو صاحب خانه هستی موضوع را سخت پیگیری کرده و به اطلاع تیمسار ریاست ادراه مهندسی رساندم.ایشان با آن افسر برخورد کرد و خلاصه نامه معرفی من به بتاجا ارسال شد.بعد از یکی دوماه بازنشست شدم و توانستم از پاداش آخر خدمت اقساط تعاونی را پرداخت کنم و البته خود بتاجا نیز برای ما از بانک سپه یک وام دوازده ساله گرفته بود و خلاصه ارزش خانه من که در سال 86 حدود سی و یک ملیون و ششصد هزار تومان با قرض و قوله و فروش طلا و...جفت و جور شد.من بعد از کارخانه رادیاتور سازی بعنوان رئیس تولید آشپزخانه بیمارستان هزار تخت خوابی انتخاب شدم و آقای میرزائی که دوست ناصر پسر خواهرم بود پیمانکار آشپزخانه بود و من حدود سه سال در این شغل که برای من زیبا و دلپذیر بود مشغول بودم.برای مرتبه سوم در زمان اسباب کشی همسرم با من قهر بود و من باز هم به تنهائی تمام وسایل را بستم و از خانه داودی به خانه خودم آمدم .در این اسباب کشی هر سه فرزندم بودند ولی دریغ از یک کمک کوچک و در این راه مقداری از وسایلم توسط کارگرانی که در سایر طبقات مشغول به کار بودند دزدیده شد.خانه جدید من بزرگ بود و من توان چیدن اثاثیه را نداشتم .در آن روزها فقط من و همسایه طبقه هم کف آقای محبی بودیم و بقیه خانه ها یا تکمیل نشده بودند و یا توسط صاحبانشان فعلا خالی مانده بود.من یک اطاق را برای زندگی اماده کردم و از باز کردن بقیه اسباب و اثاثیه خود داری کردم.اولین زمستان موتور خانه شوفاژ با گازوئیل کار می کرد و من وآقای محبی برای دریافت سهمیه گازوئیل چند مرتبه به شهریار رفتیم تا بالاخره سهمیه برقرار شد .آقای محبی شخصی سخت اقتصادی بود و من ناچار بودم دو سه مرتبه دریافت سهمیه گازوئیل تمام پول را پرداخت کنم.در عوض او هم مواظب شوفاژ خانه و خاموشی های احتمالی بود ولی یک شب نمی دانم به چه دلیلی دود های موتورخانه وارد خانه من شد و نزدیک بود گاز گرفتگی مرا خفه کند.ساکنین بلوک کم کم افزایش یافت و برای زمستان بعد هم گازرسانی انجام شد.

ادامه نوشته

خودم10

ادامه مطلب

با این که قبل از انتقال با همسرم به توافق رسیده بودیم و او با انتقال من موافقت کرده بود وقتی رسیدیم به دزفول حالش گرفته شد .و دائم ناراحت بود و در این راه فرزندان مرا هم، با خود همراه کرد.و من در تنهائی عجیبی فرو رفتم--کسی با من حرف نمی زد و حتی چندین مرتبه خواهش کردم که با من صحبت کنند ولی فایده ایی نداشت.کمی به عقب برگردم.زمانی که قرار شد من بعنوان رئیس کنترلر دزفول به آنجا بروم یکی از افسران که سرهنگ دوم بود و من سرگرد بعنوان رئیس دارائی من انتخاب شده بود که فشار زیادی برای او بود چون موقعیت سازمانی من بالاتر از او بود. در حالی که از نظر درجه او ارشدتر بود.در ملاقاتی پیش من آمد و خواست که من موافقت کنم جای خودمان را عوض کنیم.من با توجه به نظر ریاست کنترلر نهاجا که مرا برای ریاست انتخاب کرده بود نتوانستم جایم را با او عوض کنم.خود این مورد باعث کشمکش های زیادی شد. و او هر چه که توانست علیه من جو سازی کرد. و حالا من علاوه بر مشکلات خانوادگی، با مشکلات اداری هم روبرو شدم.تا مدتها از پس تمام مشکلات بر آمدم .تا روزی که معاون من مسئله ایی را برای من عنوان کرد.او در یک جلسه کاملا خصوصی در بیرون پایگاه و کنار رود دز به من گفت .که مقداری پول تقلبی در حدود ده ملیون تومان دارد .و از من خواست در پخش این اسکناسها با او همراه شوم.من با او مخالفت فوری نکردم. و گفتم کمی صبر کند.در حدود48 ساعت فکر کردم. و صلاح دیدم که موضوع را به حفاظت اطلاعات گزارش کنم.در اینجا پرانتزی باز کنم .سرهنگ دوم پوینده اراکی بود. و بیشتر مسئولین پایگاه نیز اراکی بودند. و این هم یک مشکل اضافی بود که من بعنوان رئیس کنترلر پذیرفته نمی شدم .و از همه طرف با کارشکنی مواجه بودم.برگردیم--من مسئله را با حفاظت اطلاعات در میان گذاشتم .و ظاهرا اقدامات آنها شروع شد.در این جا ناچارم باز هم به عقب باز گردم.در اصل 49 عملکرد من عالی و چشمگیر بود .و تمام اعضا تیم علاوه بر دوستی خوب با من. به کار و تخصص من احترام می گذاشتند.تیم که کارش تمام شد. یک روز تلفنی از حفاظت اطلاعات به من شد. و خواستند که من به فلان جا مراجعه کنم .دران جا متوجه شدم. که حفاظت خواستار همکاری من است. و می خواهد که من به حفاظت اطلاعات منتقل شوم.من مخالفت نکردم ولی با مشورت با دوستان، تصمیم گرفتم که به حفاظت منتقل نشوم. ولی به آنها هم خبر ندادم .که نمی ایم .و بعد از مدت کمی به دزفول منتقل شدم.حفاظت اطلاعات دزفول با کارهای عجیبی که کرد .مثلا باند پخش کننده اسکناسها را گرفت .البته من هم همکاری مفیدی در این باره کردم.بعد از این اتفاق و کاری که کرده بودم. منتظر اوضاع بهتری شدم .ولی مشکلات بسیار جدی در موقعیت شغلی من پیش آمد.

ادامه نوشته

خودم9

ادامه مطلب

در کنترلر ستاد نهاجا محل کاری من مدیریت حسابرسی انتخاب شد و از تاریخ 1361 من رسما یک حسابرس شدم والبته آموزشها و تعلیمات زیاد و مفصلی از همه نظر دیدم.در موقعیت یک حسابرس موازین اخلاقی سختگیرانه ایی وجود دارد و گذراندن مراحل آموزشهای رفتاری و اخلاقی کار هر کسی نیست.به علاوه آموزش های اداری و رفتاری و اخلاقی با الفبای حسابرسی نیز آشنا شدیم و بعد از حدود سه سال در مدیریت حسابرسی سه تیم قوی ایجاد شد این سه تیم متشکل از سروان حاج محمد--من--محروقی و تیم دوم حاج محمد و محروقی و خزائی و تیم سوم خزائی ومن و محروقی بودیم--آقای محروقی در هر سه تیم عضویت داشت چون هم حزب الهی بود و هم لیسانس حسابداری داشت .من در تیم های خودمان مغز متفکر و طراح بودم ولی ریاست تیم ها یا با محروقی بود و یا با خزائی .در مدت هشت سالی که در مدیریت حسابرسی بودیم ماموریت های سنگین و مهمی انجام دادیم .ولی چون سازمان برای حسابرسی طبق سیاست روز ارزش واقعی قائل نبود ما در مدیریت حسابرسی فقط وجدانی و با احساس مسئولیت و بدون هیچ گونه مزایا کار می کردیم-بعد از سه چهار سال محروقی به سمت رئیس صندوق قرض الحسنه نهاجا انتخاب شد و منوچهر خزائی هم به ریاست دارائی اداره مهندسی رسید و منهم در سال 71 به سمت ریاست کنترلر دزفول منتصب شدم.در زمانی که هنوز در مدیریت حسابرسی بودم بنا به تشخیص ریاست بازرسی نهاجا به عضویت اصل 49 قانون اساسی انتخاب شدم و به موازات انجام ماموریتهای سازمانی خودم موارد مربوط به اصل 49 را هم انجام میدادم.اصل 49 تشکیل شده بود از سرگرد منصور آذری رزم با تخصص حقوقی بعنوان رئیس تیم اصل 49 و من از نظر مالی و احمد راشدی بعنوان لوجستیکی و یک نفر از عقیدتی و یک نفر از حفاظت اطلاعات و یک نفر اداری .ما در تیم اصل 49 پیشرفت های خوبی داشتیم و مشکلات زیادی را از پیش پای نهاجا برداشتیم و از قسمت ها و ادارات مهمی بازرسی و حسابرسی به عمل آوردیم ولی اصل 49 مورد محبت و دوستی فرماندهان و روسا نبود زیاد دوام نیاوردیم ولی در پایان ماموریتی که در چابهار انجام دادیم و پایگاه را از توقیف وزرات دارائی خارج کردیم بعنوان جایزه به من سکونت در خانه های سازمانی توسط فرمانده نهاجا تیمسار منصور ستاری هدیه شد و من از خانه شخصی خودم در میدان غیاثی به قصرفیروزه 2 نقل مکان کردم و همزمان هم خانه خودم را فروختم و چه اشتباه بزرگی در این مورد کردم خدا میداند.بعد از حدود پنج ماه قیمت خانه ها رشد نجومی کرد و من تا پایان کارم هرگز نتوانستم خانه دیگری تهیه کنم.بچه ها بزرگ شده بودند و وضعیت اقتصادی منهم با سختی های زیادی مواجه بود و بعد از مدتی فکر تصمیم گرفتم به شهرستان منتقل شوم .در باره این موضوع با همسرم مشورت کردم و او به انتقال رضایت داد و من در اداره مسئله انتقال را مطرح کردم و قرار شد که جهت تصدی ریاست کنترلر به دزفول بروم.

آپلود عکس

اعضا تیم اصل 49 نهاجا

ادامه دارد

خودم8

ادامه مطلب

در یکی از ماموریتها که از بابلسر به ستاد مراجعه کرده بودم.دژبان درب ورودی با دیدن عکس و نام من روی کارت شناسائی به من تذکر داد که من افسر فراری هستم و بخاطر غیبت بیش از دو سال نام و نشان من به تمام دژبانی ها ارسال شده است.بعد از طی مراحل ضروری و اینکه فهمیدم پایگاه هشتم که اصفهان هست غیبت مرا رد کرده است .تمام مشکلات اداری حل شد ولی من این نامردی سرگردفیروز بخت را به دل گرفتم .البته در آن زمان کار زیادی از من بر نمی امد.بعد از آن واقعه من به جاسک منتقل شدم و تا انقلاب 57 و حتی تا نیمی از سال 58 را در جاسک ماندم و بعد با مراجعه به فرماندهی پدافند در خواست انتقال به ستاد را دادم.در مرحله اول به ستاد پدافند منتقل شدم .در این جا مناسب است که از اتفاقی که در حمل اثاثیه من از جاسک به تهران پیش آمد مطالبی را بیان کنم.در زمان انتقال دژبان بر کلیه اثاثیه و اسباب شخص نظارت می کرد و من یک تخته نرد داشتم که فوق العاده زیبا و قیمتی بود و برای اینکه این تخته را از چشم آنها دور نگاه دارم خیلی مراقبت کردم و در آخر کار که کامیون تکمیل شد من متوجه شدم که کیسه طلاها و رادیو و چند چیز ارزشمند را باید روی بار کامیون بزارم.باید توضیح دهم که همسرم مدتها بود که با قهر مرا ترک کرده بود و من تنها بودم و اتفاقا در زمان اسباب کشی که ماه رمضان بود من روزه هم بودم.خلاصه آن بسته فوق العاده گرانبها را روی بار خاور گذاشتم.آن بسته حاوی حدود چهل و یک سکه پلوی و نیم پهلوی و سایر زینت آلات طلا و یک رادیو باطری خیلی زیبا بود.بعد از فاصله صدکیلومتری بعد از جاسک من صدای افتادن چیزی را شنیدم ولی بر اثر خستگی و سایر ناراحتی ها به آن اهمیتی ندادم و اصلا فکر کردم چیزی در زیر چرخهای خاور رفته و آن صدا را ایجاد کرده است .بعد از یک و نیم روز عاقبت به تهران رسیدیم.من در تهران هیچ خانه و جایگاه و انباری برای تخلیه اسباب منزلم نداشتم لذا ناچار شدم که همه چیز را در گوشه حیات برادرم تخلیه کنم و زمان تخلیه متوجه مفقود شدن آن بسته قیمتی شدم. در کل من آدمی که ناراحت ضرر های مالی باشم نیستم و در آن زمان هم بقدری مشکلات داشتم که گم شدن اینهمه طلا و جواهر به چشمم نیامد.و البته شاید این زیان را متوجه اول سهل انگاری خودم کردم و بعد مجازات کیفی که در نوروز 1356 در راه آبادان پیدا کردم--قضیه از این قرار بود.برای تعطیلات عید سال 56 با تریلی برادرم همراه با خانواده او راهی آبادان شدیم.برای صرف صبحانه در رستوران ---آب کت ---که بین رانندگان کامیونها معروفیتی تمام داشت توقف کردیم.بعد از خوردن صبحانه من در راستای جوی ابی براه افتادم و بعد از چند قدم متوجه چیزی شدم و بعد از دقت متوجه شدم که یک کیف بغلی است.کیف در کنار آب افتاده بود ولی خیس نبود.کیف را گشودم.داخل کیف دقیقا پنج هزار و صد و پانزده تومان اسکناس نو بود و یک کارت شناسائی که نشان می داد صاحب کیف کارمند شرکت نفت است. و نامش کریم طاقونکی است. من بدون فکر به اینکه مفقود شدن این مقدار پول در ایام عید تا چه میزان میتواند دردناک باشد خوشحال شده و در ادامه سفر تمام پولها را خرج خودم و برادرزاده ها کرده و یک دوربین کنن نیز خریدم.ولی کارت شناسائی آقای طاغونکی را در صندوق پست انداختم..حالا اولا امید دارم آقای طاغونکی زنده باشند و مرا حلال کنند و از فرزندان و وارثین احتمالی ایشان نیز خواهش می کنم اگر این نوشته ها را می خوانند مرا خبر کنند تا بنوعی جبران مافات کنم. خلاصه گم شدن آنهمه طلا را مجازات آن کیفی می دانم که در زمان سختی به صاحبش رد نکردم.ولی باید توجه کنیم که در آن زمان امکاناتی برای عودت پول و رساندن بدست صاحبش وجود نداشت و در حال حاضر هم یادم نیست که شماره تلفنی در کیف بود یا نه--ولی بهر حال تاوان سنگینی، روزگار ازم گرفت در حالی که همچنان خود را مدیون خانواده طاقونکی می دانم. بعد از چند ماهی که از جنگ گذشته بود. من داوطلب اعزام به جبهه شدم.افراد داوطلب به تدریج به جبهه می رفتند تا نوبت ما شد.من و چند نفر دیگر را به آبدانان در استان ایلام اعزام کردند و ما بعد از گذشت دو روز خود را به آیدانان رساندیم.در آبدانان وظیفه ما سرپرستی و رسیدگی به امور مهاجرین و جنگ زده ها تعیین شد. محل اقامت ما در گروه پدافندی آبدانان بود. و لی محل کارمان در تنها خیابان و میدان شهر کنار آبشار بود.چند اردوگاه تحت نظر سرپرستی آبدانان بود و من بعنوان رئیس ستاد اردوگاهها انجام وظیفه می کردم.در مدتی که من در آبدانان کار میکردم با مسائل و موارد زیادی برخورد داشتم .که هر کدام تجربه ایی ارزشمند و غیر قابل تکرار است.شما تصور کنید که یک پدر خانواده پرجمعیت باید نیاز مندی های مختلف خانوار را تامین کند.این نیازمندیها از کوچکترین تا ضروری ترین نیازمندی ها بود.مثلا در یک روز باید چندین جفت دمپائی و چسب زخم و لوازم بهداشتی خانمها و داروهای بیماران و.....را در اختیار آنها قرار می دادیم--مسائل عمومی مانند امنیت اردوگاهها و رفع درگیری ها و سر و سامان دادن به ضروریات زندگی حتی اجاره منزل و برپا کردن چادر و دفع فاضلاب های اردوگاهها و رساندن آب شرب به محل اردوگاهها از جمله وظایفی بود که الان بعد از حدود چهل سال بیادم مانده.در زمانی که من در اردوگاه بودم انتخابات ریاست جمهوری هم شد. که ما باید مقدمات رای گیری و نیازمندی های این مهم را هم سر و سامان می دادیم. و یکی از مسائل جالب درخواست و تامین روحانی برای اردوگاهها بود .که تمام این موارد با همکاری خوب ستاد جنگ زده ها به سرعت انجام می شد.یک ماه مبارک رمضان هم در زمان مسئولیت من بود که ما روزی حدود چهارده ساعت کار می کردیم. و با تغذیه کم و معمولا ناسالم روزه هم می گرفتیم. از دوستان من در آن مدت آقای بور بور و آقای حاصلی، قابل ذکر هستند و محمد جواد مطلق --که وظیفه سرپرستی اردوگاهها را داشت. ولی در عمل تمام وظائف به عهده من بود.در یکی از روزها آقای مصطفی میرسلیم به بازدید اردوگاهها آمده بود. که من در معیت ایشان دوست بچه محله ام مهدی عراقی را دیدم . با توجه به این که من قصد ادامه کار در کسوت لباس شخصی نداشتم. از دوستم هیچ در خواستی برای ترفیع و محکم کردن جای پا نکردم.در این مدت اوضاع تهران کلا به هم ریخته شده بود و بنی صدر از ایران فرار کرد و من با ارزیابی محیط سیاسی ترجیح دادم. نظامی باقی بمانم .چون تمام طرفداران و علاقه مندان به بنی صدر را یا دستگیر کردند. و یا از کار معلق شدند. از جمله میرسلیم که در بنیاد جنگ زدگان ظاهرا با مشکلاتی مواجه گردیده بود.لذا من به ستاد پدافند بازگشتم و بعد از پیگیری مختصری به ستاد نهاجا منتقل شدم.

ادامه دارد

ادامه نوشته