اعترافات3

ادامه مطلب

در خانواده من مسائل سیاسی مطلقا جایگاهی نداشت و

برادران من و همچنین دامادها کلا از سیاست چیزی

نمی دانستند و طبیعتا حرفی هم دراین باره در مجامع ما

مطرح نبود.البته منهم نه آن سال و نه سالهای بعد به

صرافت این نبودم که از ایشان سئوال کنم. چرا به آن.

مجلس رفته اند پیش نیامد که نشان می دهد من

جوانی کم تجربه و کمی گیج بودم که با توجه به علاقه

زیادم به مطالعه و دریافت بسیاری از مسائل نتوانستم

دلیل این مشارکت بی انگیزه و بیخود را از ایشان سئوال

کنم.شاید الان که می نویسم افکار گوناگونی در مخیله ام

بیاید ولی در آن سالها حتی یک نفر از دوستان منهم هیچ

سخن و خاطره ویا هر مطلبی را از آن روز برای بقیه تعریف

نکرد.آیا وحشت بی سابقه و ترس زیاد همه دوستان من

باعث این سکوت حتی تا سنین بالا شده بود و یا ما

بی تفاوت بودیم.تا هفته هاو شاید حدود دوماه فضای شهر

یک نوع حکومت نظامی بود وخوب بخاطر دارم که یک تیربار

و یک سرباز روی پشت بام مسجدامام حسن کنار پل

علیخانی مستقر بود.حالا در این یک ماه اتفاقات زیادی

افتاده بود که من و سایر دوستانم در بزرگسالی شنیدیم

و خواندیم مثل تحرکات پیشوای ورامین ولی در خانه ما

هیچ گفتگوئی از مواردنبود و مادرم فقط گاهی بابت

سلامتی نزدیکانم خدا را شکر می کرد.در محیط مدرسه

هم که از روز بعدمجددا فعال شده بود هیچ سخن و توضیح

و توصیه ایی از طرف مدرسه به عمل نیامد و در حقیقت

تمام بچه ها بعد از گذر از آن صداها کلا مسئله را فراموش

کرده و عادی شده بودند.بعد از آن واقعه من هشت سال

دیگر هم تحصیل کردم ولی در هیچ زمانی هیچ سخنی از

بابت آن روز و وضعیت خاصش نبود و می توانم بگویم اوضاع

به همان سرعتی که شروع شده بود خاتمه یافت

و در هیچ خاطره ایی در بین ما وجود نداشت.حالا که فکر

می کنم متوجه خوش خیالی و یا بهتر بگویم بی خیالی

خودم و سایرین نسبت به اتفاقی چنین وحشتناک و بزرگ

می شوم.خارج از صحن مدفن فاطمه معصومه یک محوطه

باز بزرگ بود که سمت غرب آن درب مدرسه فیضیه قرار

داشت که ماهها بعد از واقعه همچنان بسته بود و واقعا

یادم نیست که چه موقعی دوباره ....

ادامه دارد

اعترافات2

ادامه مطلب

. معلم مشغول درس دادن بود که ناگهان صداهای بلند و ناهنجار و زیادی فضای کلاس را پر کرد.در آن حالت من که هیچ گونه از این صداها را نشنیده بودم همراه تمام همکلاسی ها وحشت زده شده بودیم—معلم ما فورا کلاس را رها کرد و به دفتر مدیریت رفت و ما همگی هاج و واج و ترسیده مانده بودیم.نمی دانستیم این سر و صدا از چیست—مدیر وارد کلاس شد و گفت مدرسه تعطیل است و بر عکس همه روزهای قبل که با صف و مرتب به خانه فرستاده می شدیم آن روز بخصوص ،بدستور مدیر همه با سرعت و بصورت تکی راهی خانه هایمان شدیم.در همان لحظات اول مدرسه کلا خالی شد و درب بزرگ مدرسه هم بسته شد.من خودم را به خانه رساندم و هنوز لباس مدرسه را از تن خارج نکرده بودم. که ناگهان صدای بسیار بلند و فوق وحشتناکی فضای شهر را پر کرد و چند لحظه بعد هواپیماهایی از روی خانه ما در ارتفاع پائین عبور کردند.صداهای وحشتناک همچنان ادامه داشتند .بعد از من پدرم وارد خانه شد.او که تجربه دو جنگ جهانی را داشت به ما گفت بروید داخل اطاقها چون ممکن است اینها بامب بریزند.مادر و خواهرم و زن برادرم که در خانه ما مهمان بودند کاملا ترسیده, ونگران شوهران خود بودند.پدرم گفت آخوند کشی راه انداخته اند و من مجبور شدم ار دم صحن تا خانه عبا و عمامه خودم را زیر بغل بگیرم و به جَلد بخانه آمدم.خیابانها همه شلوغ است و سربازان و پاسبانها در خیابانها وجود دارند.بعد از ساعتی برادرم و دامادمان آمدند.گفتند آقای خمینی سخنرانی کرد. و ناگهان آجانها و دولتی ها حمله کردند. و به چشم خودمان دیدیم که یک آخوند را از بالای پشت بام مدرسه به رودخانه پرتاب کردند.آنها کاملا ترسیده بودند. و جسته و گریخته وقایع وحشتناک را تعریف می کردند.مادر نگران من، اما با قلبی مطمئن و شاد که ناشی از سلامتی همگی ما بود. مشغول تهیه ناهار و بقیه چیزها بود.کل مسائل و موارد از دید یک پسر بچه ده ساله همینقدر بود. که عرض کردم.اما حالا که باز می گردم و مسائل را تحلیل می کنم چنین است.برادر و داماد ما حتی نماز یومیه خود را هم نمی خواندند پس چه چیزی موجب شرکت آنها در این سخنرانی جنجالی شده بود.تا یادم هست در خانواده من مسائل سیاسی مطلقا جایگاهی نداشت و برادران من و همچنین دامادها کلا .....

آپلود عکس

مرحوم برادرم که به هیچ عقیده ایی پای بند نبود

آپلود عکس

مرحوم پدرم

آپلود عکس

مرحوم حاجی میرزا

ادامه دارد

اعترافات1

ادامه مطلب

ولی انسان باید خود را آنگونه که هست بشناسد نه آنطورکه می خواهد باشد.قصد خاطره نگاری و ردیف کردن اتفاقات مهم و غیر مهم زندگی خود را ندارم.و در ادامه صرفا با مقایسه رفتارهایی که انجام داده ام با رفتار و منشی که در حال حاضر می پسندم .یک جلسه محاکمه سخت گیرانه و تا حد امکان واقعی را نمایش خواهم داد.در عین حال کوشش برای درک واقعیت منحصرا از راه کلام درست نیست.زیرا مفاهیم جان بخش والفاظ موجب هلاکتند.و البته ظرفیت کلام هم محدود است و خواننده گرامی میتواند با کنار هم قرار دادن مفاهیم و گاهی جملات احتمالا به عمق مسئله پی ببرد.مشکل ترین مسئله توضیح تناقضات و گرفتار شدن من در تور قضاوتهای گاه نابجا هست ولی باید توجه داشته باشیم که تناقض فقط زمانی ایجاد می شود که ذهن دارای آرزوی ثابتی است و به یک آرزو

می چسبد و آنرا به یک جاودانگی بدل می کند و شاید در زمان عمل من به این مهم توجه نکرده باشم و دارای آرزوهای ثابتی شده باشم.سالهای زیادی هست که با تمرین و ممارست نه تنها دارای آرزوی ثابتی نیستم بلکه تقریبا دیگر آرزوئی ندارم و این رهائی توانسته نیرو و انرژی چشم گیری در وجود من ایجاد کند.ولی نگرانی و ترس های گوناگون هنوز وجود دارند.گفته اند که سن انسان که زیاد می شود ریشه ها و وابستگی های او به زندگی بیشتر و محکمتر می شود.در ادامه به این موضوع نیز توجه خواهم کرد.این نوع نوشتار ممکن است از روی ناگزیری و مختصات جامعه فعلی انتخاب شده باشد زیرا نشانه تیز انتقادات که به سمت خودمان باشد در بیان مسائل آسانتر خواهیم بود.در بررسی بطن من انعکاسی تقریبا واضح از اتفاقات اجتماعی حتما وجود دارد که می تواند خواننده گرامی را به اصل اتفاق و تا حدود زیادی انعکاس آن اتفاق در وجود من آگاه سازد.کلاس چهارم ابتدائی بودیم—نزدیک امتحانات ثلث سوم. معلم مشغول درس دادن بود که ناگهان صداهای بلند و ناهنجار و زیادی فضای کلاس را پر کرد.در آن حالت من که هیچ گونه از این صداها را نشنیده بودم همراه تمام همکلاسی ها وحشت زده شده ....

آپلود عکس

ادامه دارد

اعترافات

هیچ کاری آسان تر از محاکمه خود انسان نیست .ولی اگر بخواهیم

واقعا و درست اقدام کنیم. یعنی جهت بی طرفی را تا حد امکان رعایت

کنیم. این عمل بسیار مشکل .و تا حدی هم غیر ممکن است.لذا برای

رسیدن به اصل موضوع. و هسته مسئله، لازم است .کمی این در

و اون در بزنم.مثلا مقدمه جور کنم. و بهانه های گوناگون را مطرح کنم.

بعضی از مطالب را کوتاه کنم. و بعضی را بسط دهم.ذهن من

دستوراتی را می دهد. که مثلا در نهایت من محکوم نباشم .ولی

می خواهم. از ذهن و دستوراتش عبور کنم .لازم می دانم. آنچه را

که واقع شده را ،از ذهن بیرون بکشم.فارغ از قضاوت و وسوسه. و

ذهنیت ها فریبکارانه.بررسی و نقد حدود هفتاد سال عمر. و

ذهن زدائی از قضاوت ها، چندان کار آسان و در دسترسی نیست .

نمود حقایق بدون تضاد ،در مطالب ممکن نیست .و امکان دارد. که

موارد متناقضی را بخوانید.روال زندگی در مرورزمان ،گاهی به اتفاقات

متناقضی منجر می شود. که در زمان وقوع ناگزیر به نظر رسیده اند.

ولی در زمان باز بینی و مرور است.که انسان احتمالامتوجه تناقض

اتفاقات می شود.باور ها و عملکردها ،در مسیر زمان راههای مختلف

و گوناگونی را طی می کنند .و هر یک لزوم و فلسفه خودرا دارند .

وحالا، زمانی که می خواهیم. به آنها نگاه کنیم. با فراموشی و

گاهی جابجا شدن برخی اتفاقات، این تناقضات بیشتر، نمایان

می شوند.ولی انسان باید خود را آنگونه که ....

آپلود عکس

ادامه دارد

ادامه نوشته